شخصیت اصلی بازی خبرنگاری به نام مایلز آپشر است که به دلیل پیدا نکردن سوژه های خوب خبری علاقه زیادی به تهیه خبر از سوژه هایی دارد که خبرنگاران دیگر از آن ها بیزارند. در یکی از همین روز ها فردی ناشناس از تیمارستان Mount Massive ایمیلی به مایلز می زند و درباره اتفاقات و آزمایشات عجیبی که در این تیمارستان رخ داده به مایلز خبر میدهد و از او می خواهد که هر چه زودتر به آنجا بیاید و تیمارستان را از نزدیک ببیند. مایلز هم که سوژه خوبی پیدا کرده همراه با دو عدد باتری و دوربین فیلم برداری راهی تیمارستان متروکه می شود. از بدو ورود به ساختمان تیمارستان با فردی قوی هیکل به نام کریس واکر آشنا می شود که میانه خوبی با غریبه ها ندارد. کریس واکر مایلز را به طبقات پایین تر پرتاب می کند. در همان زمان پدر روحانی تیمارستان خود را به مایلز می رساند و با دیدن دوربین او متوجه می شود که او خبرنگار است و به او می گوید باید مدارکی که نشان دهنده وحشیانه بودن آزمایشات صورت گرفته در این تیمارستان بوده را جمع آوری کنی و به مردم بگی. مایلز به اتاق کنترل می رود تا اوضاع را بررسی کند که ناگهان پدر روحانی را می بیند که برق ها را قطع می کند. مایلز برق را وصل می کند و دوباره به اتاق کنترل برمیگردد که ناگهان پدر روحانی با سرنگی مایلز را بیهوش می کند و سر مایلز را به سمت مانیتور میگیرد و می گوید تو باید رسالت خبری خودت رو قبل از رفتنت انجام بدی. بر روی صفحه مانیتور فیلمی پخش می شود که در آن موجودی نامرئی در حال مبارزه با تعدادی سرباز است و پدر روحانی این موجود را دیوار رو Walrider می نامد. مایلز در سلولی به هوش می آید. یکی از دیوانه های تیمارستان در سلول مایلز را باز می کند و می رود. مایلز دو نفر دو قلو را می بیند که در حال صحبت درباره مایلز و پدر روحانی هستند. در ادامه مایلز بعد از تعقیب و گریز های فراوان از دست کریس واکر تلاش می کند هر چه سریع تر از تیمارستان فرار کند اما ناگهان اسیر دکتری به نام ریچارد ترگر می شود. دکتر ترگر مایلز را به صندلی می بندد و او را به اتاقی می برد تا دو تا از انگشت های مایلز را با قیچی بزرگش قطع کند. مایلز خود را از بند دکتر دیوانه آزاد می کند و وارد آسانسوری می شود در همین حین دکتر هم وارد آسانسور می شود اما مایلز او را به بیرون می اندازد و دکتر بین دو طبقه آسانسور گیر می کند و می میرد. در ادامه مایلز بار دیگر پدر روحانی که مارتین نام دارد را می بیند. پدر مارتین از زنده بودن مایلز خوشحال می شود و به مایلز می گوید که در جایی بیرون از داخل تیمارستان پیش او برود. مایلز در ساختمانی دیگر پدر مارتین را می بیند و سعی می کند خود را به او برساند اما در حین یک پرش ناموفق دوربین مایلز به طبقات پایین پرت می شود و مایلز مجبور می شود برای برداشتن آن به طبقات پایین برود و هر چه سریعتر خود را به پدر مارتین برساند. مایلز پدر مارتین به صلیب کشیده شده را پیدا می کند. پدر مارتین به مایلز می گوید که کلید آسانسور را بردارد و خود را به آزمایشگاه تیمارستان برساند. سپس دیوانه ها پدر مارتین را به آتش می کشند. مایلز خود را به آزمایشگاه می رساند و همان موجود نامرئی را می بیند. مایلز فرار می کند اما کریس واکر هم که در آزمایشگاه بوده مایلز را پیدا می کند و به اطراف پرتابش می کند که ناگهان موجود نامرئی کریس واکر را تکه تکه می کند و می کشد. مایلز در این آزمایشگاه مرد ویلچرنشینی به نام دکتر رادولف ورنیک را می بیند که در اتاقی خود را قرنطینه کرده. ورنیک درباره تاریخچه این تیمارستان به مایلز می گوید این تیمارستان آزمایشگاهی برای شرکتی به نام مارکوف که عده ای از دانشمندان آلمانی در آن فعالیت داشتند بود. ورنیک می گوید که آنها قصد داشتند که از افراد دیوانه چیزهای ماوراطبیعه بسازند و موفق شدند روی فردی به نام بیلی این آزمایش را به سرانجام برسانند. ورنیک می گوید که این موجود نامرئی همان بیلی است. بیلی ورنیک را همانند پدر خود می داند و به او آسیبی نمی رساند اما ورنیک قصد نابودی بیلی را دارد. ورنیک به مایلز می گوید که اگر میخواهد از این تیمارستان زنده بیرون برود باید جسم این موجود نامرئی که همان بدن بیلی است را بکشد. مایلز بدن بیلی که درون محفظه ای قرار داشتن را از بین می برد اما با این کار موجود نامرئی وارد بدن مایلز می شود. مایلز خود را به در خروجی می رساند که ناگهان چند سرباز وارد آزمایشگاه می شوند و به مایلز تیراندازی می کنند. دکتر ورنیک متعجب می شود و می گوید موجود نامرئی یک بدن جدید برای خود پیدا کرده. در صحنه پایانی بازی صفحه سیاه می شود و ما صدای موجود نامرئی را می شنویم که در حال سلاخی کردن سربازان است.