داستان بازی در دنیایی پسا آخرالزمانی و بسیار عجیب روایت می شود. دراین بازی ما در نقش پسری قرمز پوش قرار می گیریم که سفر به ظاهر نامعلوم خود را از جنگلی آغاز می کند. از همان بدو ورود به جنگل افرادی به تعقیب پسر می پردازند اما پسر موفق به فرار می شود. ظاهرا این افراد از اعضای کارخانه ای هستند که انسان های مصنوعی و به نوعی به شکل مردگان متحرک می سازند. پسر با ادامه دادن راه خود وارد کارخانه می شود و بوسیله زیر یک زیردریایی راه خود را ادامه می دهد. پسر در زیر آب با موجودی با موی مشکی و بلند و عجیب بر میخورد که چندی بعد همین موجود چیزی را به پسر تزریق می کند که توانایی تنفس در زیر آب و همچنین کنترل ذهن آن انسان های مصنوعی را نیز می دهد. پسر راه خود را ادامه داده و به یک محفظه میرسد که در آن موجودی توده ای شکل متشکل از انسان های مختلف قرار داشت. پسر وارد محفظه می شود و این موجود را آزاد می کند و این موجود نیز پسر را وارد توده خود می کند. حالا این موجود با پسر یکی می شود و از کارخانه فرار می کند و در حین فرار به قسمت هایی از کارخانه و به تعدادی از افراد نیز صدمه می زند. در نهایت پسر به همراه آن موجود از کارخانه به بیرون پرتاب می شوند و در ساحلی زیر نور آفتاب می افتد. در میان پرده پایانی بازی و در حین تیتراژ بازی متوجه می شویم که آن نور در حال تجزیه کردن آن موجود است و موجود رفته رفته کوچک تر می شود. اما این پایان اصلی بازی نیست و با تمام شدن تیتراژ بار دیگر همان پسر قرمز پوش را می بینیم که دوباره از همان جنگل سفر خود را برای نجات آن موجود آغاز می کند. در واقع هر بار که بازی اینگونه به پایان برسد بازی مجددا آغاز خواهد شد. اما این بار پس از حل کردن چند معمای سخت و مخفی بازی و پیدا کردن چندین گوی مخفی به مکانی زیر یک مزرعه می رسیم که در آن مکان یک نسخه دیگر از همان پسر قرمز پوش نیز قرار دارد اما او یک کلاه مخصوص کنترل ذهن نیز بر سر دارد. حال شخصیت اصلی باید اتصال کلاه را قطع کند تا این چرخه بی پایان سفر پسر برای نجات آن موجود خاتمه یابد. یا قطع کردن اتصال کلاه شخصیت اصلی بر روی زمین می افتد و بازی به پایان می رسد.