بازی لیمبو فاقد هرگونه دیالوگ و یا صداگذاری برای شخصیت های درون بازی است اما با این وجود این بازی بدون استفاده از هیچ دیالوگ و صداگذاری داستان پسری را روایت می کند که در جنگلی مرموز و تاریک از خواب بیدار می شود و پس از بیداری راهی سفری پر خطر برای پیدا کردن خواهرش می شود. اگر بخواهیم خلاصه داستان این بازی را بگوییم باید به همین جمله ی بالا اکتفا کنیم اما اگر بخواهیم داستان کامل را بگوییم باید گفت که هیچ قانون و محدودیتی برای روایت کردن داستان این بازی وجود ندارد و شما می توانید خودتان داستان این بازی را بر طبق فرضیات و تئوری های خودتان روایت کنید. به همین دلیل تئوری ها و داستان های بسیار زیادی برای این بازی آورده شده و هیچ کدام هم رد یا مورد قبول واقع نشده اند. داستان این بازی از جایی شروع می شود که شخصیت اصلی بازی یعنی پسری بی نام و نشان در جنگلی مرموز و تاریک از خواب بیدار می شود و بلافاصله پس از بیداری به سوی مقصدی نامشخص به راه می افتد. پسر در طول راه با عنکبوتی غول پیکر رو به رو می شود و آن را می کشد. پسر همچنین با تعدادی انسان نیز رو به رو می شود که قصد اذیت و آزار او را دارند. پسر موانع زیادی را پشت سر می گذارد و از جنگل خارج می شود و وارد مکانی مدرن تر می شود. این مکان مدرن تر که در واقع یک شهر است پر از چرخ دنده ها مسلسل ها و پازل های مرموز است و پسر باز هم تمام موانع را پشت سر می گذارد تا اینکه به دختری می رسد. اما قبل از اینکه پسر بتواند به دختر نزدیک شود توسط کرمی که بر روی سر پسر می افتد از راه منحرف می شود. پسر بار دیگر تلاش می کند خود را به دختر برساند و این بار خود را از دروازه ای عبور می دهد و دوباره وارد جنگل می شود و بر روی زمین می افتد. پسر از روی زمین بلند می شود و به دنبال دختر گردد و او را در چند قدمی خود می بیند. پسر آرام آرام خود را از پشت سر دختر به او نزدیک می کند. ناگهان دختر متوجه پسر می شود و پسر سر جایش می ایستد و صفحه بازی سیاه می شود و تمام. بازی به اتمام می رسد و این تمام شدن آغازگر بوجود آمدن سوال زیادی در ذهن شما می شود زیرا پس از تمام شدن بازی منوی بازی تغییر می کند. نردبان خانه درختی شکسته است و در همان مکانی که دختر را در پایان بازی دیدیم مگس های زیادی جمع شده است. این پایان بندی ما را بیشتر به فکر وا می دارد تا در معنای عنوان بازی و ارتباط آن با دنیای بازی نیز فکر کنیم. در واقع این بازی در لیمبو یا همان برزخ در جریان است و پسر در جنگلی از خواب بیدار می شود که آن جنگل نیز بخشی از برزخ است و موجودات و انسان هایی که در طول بازی با آنها مواجه می شود همگی نشان دهنده ترس های این پسر در طول زمان زندگی اش هستند. زندگی مدرن و همچنین وجود تله های کشنده و مسلسل های جنگی نشان دهنده اتفاقات مهم در طول زندگی پسر هستنند اما با وجود همه اینها پسر با امید به اینکه می تواند خواهرش را در برزخ پیدا کند تا انتهای راه را می رود و از دروازه ای عبور می کند و خود را به خواهرش می رساند. اما پس از رسیدن این دو خواهر و برادر به یکدیگر اتفاق دیگری نیز رخ می دهد که به لطف صفحه سیاهی که در انتهای بازی نشان داده می شود ما شاهد این اتفاق نخواهیم بود اما نتیجه این اتفاق منجر به وارد شدن خواهر پسر به برزخ نیز می شود. پس از تغییر کردن منوی بازی متوجه می شویم که چمن های جنگل بلند تر شده اند و در همان مکانی که خواهر و برادر یکدیگر را پیدا می کنند مگس هایی جمع شده اند و این بیانگر آن است که هر دو نفر در جنگل مرده اند. اما همانطور که قبلا هم اشاره شد این بازی فاقد دیالوگ است و تنها تئوری های افراد مختلف داستان فعلی این بازی را بوجود آورده است.