داستان بازی 35MM

بازی از جایی شروع می شود که شخصیت اصلی داستان یعنی پتروویچ که به نظر یک عکاس است و دوستش سفر خود را از خانه ای متروک در دنیایی آخرالزمانی آغاز می کنند. در ابتدای سفر خود با خرسی مواجه می شوند و ناچار می شوند خرس را بکشند و شبی را در انباری متروک بمانند. فردای آن روز آنها سوار بر قطاری کوچک می شوند و پس از مدتی به شهرکی می رسند. پتروویچ و دوستش دزدانی را می بینند که در حال اذیت کردن پیرمردی و پسرش هستند. آنها دزدان را فراری می دهند و پیرمرد نیز به آنها اجازه می دهد شبی را در خانه او بمانند. فردای آن روز پتروویچ به همسر خود آنه تلفن می کند اما پس از اتمام مکالمه همان دزدان دوباره به خانه پیرمرد می آیند و پیرمرد را می کشند و پتروویچ و دوستش را سوار بر کامیونی می کنند. آنها موفق به فرار از دست دزدان می شوند اما دزدان آنها را تا ساختمانی متروکه تعقیب می کنند. پتروویچ و دوستش به تونل های مترو می رسند و ناچار می شوند از یکدیگر جدا شوند. پتروویچ پس از گذشتن از موانع زیادی از تونل بیرون می آید و به شهری می رسد و متوجه می شود که در این شهر خانه ای داشته است. پتروویچ در حین جستجوی خانه خود توسط زن و مردی چاقو می خورد اما خود را به خانه اش می رساند و آلبوم عکس خود را پیدا می کند. در میان پرده پایانی بازی پتروویچ را می بینیم که به علت خونریزی روی صندلی می میرد و از آن طرف هم دوست پتروویچ خود را به شهر می رساند اما حقیقتی در پایان بازی فاش می شود که در آن دوست پتروویچ همان شخصی بوده که سالها قبل در یک سانحه رانندگی با ماشین پتروویچ تصادف می کند.

داستان بازی Wolfenstein

داستان این بازی ادامه نسخه بازگشت به قلعه ولفنشتاین است و از جایی شروع می شود که شخصیت اصلی یعنی ویلیام بی جی بلازکو ویکز از طرف سازمان او اس ای ماموریت می یابد که وارد کشتی به نام تیرپیتز شده و یک نشان باستانی که نازی ها آن را پیدا کرده اند را بردارد و خود کشتی را که حامل موشک بود را نیز نابود کند. بلازکو ویکز نشان را به رئیس سازمان خود نشان می دهد و او نیز به بلازکو ویکز می گوید که ژنرالی نازی به نام زتا از این شی باستانی برای قدرت بیشتر می‌خواهد استفاده کند. این نشان با کریستال هایی که هر کدام قدرتی جداگانه به صاحب نشان می دهد کامل می شود و از این قدرت ها برای انجام مراسمی به نام خورشید سیاه و برای کسب قدرت بیشتر استفاده می کنند. سازمان به بلازکو ویکز می گوید که تنها جایی که می توان از قدرت کامل این نشان استفاده کرد شهری در آلمان به نام آیزن استادت است. بلازکو ویکز با قطار به این شهر می رود تا بتواند به راز این نشان پی ببرد. از همان ابتدای ورود به این شهر نازی ها به دنبال بلازکو ویکز می گردند. بلازکو ویکز با فردی به نام اریک اِنگل از اعضای فرقه دایره کریسا آشنا می شود. بلازکو ویکز و اریک با کمک هم از دست نازی ها فرار می کنند اما در حین فرار اریک یکی از محموله های نازی ها را منفجر می کند و متوجه می شود که ماده ای در این محموله وجود دارد که باعث معلق ماندن اجسام در محیط می شود. بلازکو ویکز وارد شهر آیزن استادت می شود و با کارولین بکر رئیس فرقه دایره کریسا ملاقات می کند. کارولین به بلازکو ویکز می گوید که ژنرال زتا آخرین بار در یکی از مناطقی که نازی ها آن را برای بدست آوردن یکی از کریستال ها حفاری کرده اند دیده است. بلازکو ویکز خود را به آنجا می رساند و مردی به نام سرجی کولو از اعضای فرقه طلوع طلایی را در آنجا می یابد. سرجی به بلازکو ویکز می گوید که من بر روی علائم باستانی این منطقه تحقیق می کردم که نازی ها من را دستگیر کردند و من هم مکان نشان باستانی که تول نام دارد را به آنها گفتم. بلازکو ویکز مانع دستیابی نازی ها به نشان باستانی می شود و متوجه می شود این نشان شبیه همان نشانی است که در ماموریت های قبلی اش مشابه آن را بدست آورده. سرجی کریستالی به بلازکو ویکز می دهد تا بتواند با آن دیوار ها و اجسام نامرئي را ببیند و به بلازکو ویکز می گوید که کریستال دیگری هم در این مکان وجود دارد. بلازکو ویکز کریستال بعدی را هم پیدا می کند که به او توانایی کند کردن زمان را می دهد. بلازکو ویکز یک دروازه نیز پیدا می کند که نازی ها برای مراسمات خود قصد استفاده از آن را داشتند. بلازکو ویکز زتا را در آنجا پیدا نمی کند و دروازه را نابود می کند و از آن مکان فرار می کند. بلازکو ویکز پیش کارولین می رود و کارولین به او می گوید که در کلیسای شهر نازی ها در حال انجام مراسماتی هستند و بلازکو ویکز هر چه زودتر باید جلوی آنها را بگیرد. اریک و بلازکو ویکز با کمک هم نازی ها را می کشند و بلازکو ویکز جلوی اجرای مراسم نازی ها را می گیرد اما نیرویی که به نام نیروی خورشید سیاه معروف است در شهر پخش می شود که برخی نازی ها را تبدیل به موجودات قوی تر و وحشتناک تر می کند. بلازکو ویکز از کلیسا به بیرون می رود. بلازکو ویکز با رئیس فرقه طلوع طلایی یعنی لئونید الکساندرو ملاقات می کند و او به بلازکو ویکز درباره قدرت های خارق‌العاده کریستال ها می گوید. الکساندرو به بلازکو ویکز می گوید که قبلا گروهی را برای تحقیقات بین نازی ها فرستادیم اما خبری از آنها نشده حال بلازکو ویکز باید کمک به اعضای این فرقه کند بلازکو ویکز با یکی دیگر از اعضای این فرقه ملاقات می کند و او به بلازکو ویکز می گوید که این گروه دو نفره کریستال دیگری را پیدا کردند اما قبل از آنکه اطلاعات دیگری بدهند کشته شدند حال بلازکو ویکز باید به دنبال این کریستال برود. بلازکو ویکز وارد مزرعه ای می شود که نازی ها در زیر این مزرعه پایگاه بزرگی ساخته بودند. بلازکو ویکز کریستال سوم را که یک سپر بزرگ برای بلازکو ویکز ایجاد می کند را پیدا می کند و از پایگاه فرار می کند. در حین فرار بلازکو ویکز موجوداتی میمون شکل که ساخته نازی ها بود را می بیند. بلازکو ویکز پیش الکساندرو می رود و او به بلازکو ویکز می گوید که پرستاری به الکساندرو اطلاع داده که نازی ها در حال انجام آزمایشاتی در بیمارستان هستند. بلازکو ویکز خود را به بیمارستان می رساند و می بیند که سربازی با شمشیر های لیزر مانند به صورت نامرئي پرستاران را می کشد. بلازکو ویکز این سرباز را دنبال می کند و می کشد و متوجه می شود که در زیر زمین این بیمارستان نازی ها در حال استفاده از نیروی خورشید سیاه هستند. بلازکو ویکز یک دانشمند و یک افسر نازی را پیدا می کند که در کنار دروازه ای ایستاده اند. افسر نازی با دیدن بلازکو ویکز دانشمند را به سمت دروازه هل می دهد و ناگهان دانشمند تبدیل به هیولایی بزرگ می شود و افسر را می کشد. بلازکو ویکز و هیولا وارد دروازه می شوند اما بلازکو ویکز از دروازه خارج می شود و کریستال چهارم که توانایی چند برابر شدن قدرت شلیک ها را به بلازکو ویکز می داد را بر می دارد و از آزمایشگاه نازی ها بیرون می رود. بلازکو ویکز پیش کارولین می رود و کارولین به بلازکو ویکز می گوید که باید  به یکی از کارخانه های شهر  برود و فعالیت های نازی ها را رصد کند. بلازکو ویکز ژنرال زتا را در این کارخانه پیدا می کند که به ظاهر انسان اما قدرت های فرا انسانی پیدا کرده است. بلازکو ویکز زتا را می کشد و از کارخانه بیرون می رود. بلازکو ویکز متوجه می شود که اعضای فرقه دایره کریسا به دلیل کشته شدن زتا و برای آزادی شهر  در حال تعويض مقر خود هستند. کارولین به بلازکو ویکز می گوید که باید به مرکز شهر برود تا مقر جدید را ببیند. بلازکو ویکز مقر جدید را می یابد و متوجه می شود که کارولین اسیر نازی ها شده است. اریک و بلازکو ویکز و سایر اعضای فرقه راهی نجات کارولین می شوند. بلازکو ویکز کارولین را پیدا می کند که یک نازی تنومند به نام هنس گروس او را گرفته و یکی از افسران ارشد آلمانی به نام دث هد( در نسخه قبلی نیز با دث هد رو به رو شدیم اما موفق به کشتن او نشدیم) نیز همراه او است. دث هد با استفاده از قدرت خورشید سیاه عنکبوتی غول پیکر را از دروازه ای وارد شهر می کند تا با بلازکو ویکز مبارزه کند. کارولین هم که سعی در فرار کردن داشت به دست هنس می میرد. بلازکو ویکز عنکبوت را می کشد و از آن جا فرار می کند. بلازکو ویکز متوجه می شود که دث هد برای انجام مراسم نهایی اش برای استفاده کامل از قدرت خورشید سیاه در تمام نقاط شهر برج هایی را ساخته است. بلازکو ویکز به مقر دایره کریسا می رود و با جوانی به نام هنس اشمیدت ملاقات می کند در همین هنگام نازی ها به مقر حمله می کنند اما بلازکو ویکز جلوی آنها را می گیرد. هنس اشمیدت به بلازکو ویکز می گوید که اریک به مقر فرقه طلوع طلایی رفته است. بلازکو ویکز خود را به اریک می رساند و متوجه می شود که الکساندرو هم گم شده است. بلازکو ویکز راهی متوقف کردن دث هد و نجات الکساندرو می شود. اریک همراه با بلازکو ویکز وارد فرودگاه نازی ها می شود اما نازی ها او را می کشند. بلازکو ویکز خود را به زپلین نازی ها می رساند تا جلوی دث هد را بگیرد. بلازکو ویکز هنس و دث هد و الکساندرو را می بیند که با هم صحبت می کنند. بلازکو ویکز متوجه می شود که الکساندرو کسی بوده که به نازی ها در انجام این مراسمات کمک می کرده و کسی که مقر کارولین را لو داده الکساندرو بوده است اما الکساندرو برای دث هد دیگر کارایی ندارد و به هنس دستور می دهد تا او را بکشد سپس دث هد و هنس وارد دروازه می شوند و بلازکو ویکز هم به دنبال آنها وارد دروازه می شود. هنس و دث هد که حالا قدرت خورشید سیاه را دارند متوجه ورود بلازکو ویکز می شوند. هنس که خود یک نشان دیگر به همراه دارد با بلازکو ویکز مبارزه می کند و بلازکو ویکز با کمک کریستال های خود هنس را می کشد. دث هد از دروازه خارج می شود و فرار و بلازکو ویکز هم خارج می شود و با چتر نجاتی از زپلین در حال نابودی خود را به پایین پرت می کند و روی زمین فرود می آید. بلازکو ویکز ماموریت کشتن ژنرال زتا و پی بردن به راز نشان باستانی را با موفقیت به سرانجام می رساند اما باز هم موفق به کشتن دث هد نمی شود.

داستان بازی Sniper Elite 2

داستان بازی از جایی شروع می شود که شخصیت اصلی بازی یعنی تک تیرانداز خبره آلمانی آمریکایی که کارل فربرن نام دارد ماموریت پیدا می کند که مانع از دستیابی نازی ها و روس ها به عده ای دانشمند شود. نازی ها موشک هایی قدرتمند به نام وی 2 را برای حمله به شهری های بزرگ طراحی کرده بودند اما با شکست های متعدد نازی ها روس ها نیز خواستار استفاده از این موشک ها شدند و با نازی ها وارد مذاکراتی می شوند تا بتوانند با کمک دانشمندان موشک ها را بسازند. کارل وارد کشور آلمان می شود تا ماموریت های خود را انجام دهد. ژنرال هنس ون آیزنبرگ با یکی از فرماندهان روسی قراری می گذارد و کارل باید مانع از انجام این مذاکره شود. کارل موفق به ترور هنس ون آیزنبرگ می شود و راهی ترور نفر بعدی یعنی دکتر گانتلر کریدل می شود. این فرد مدارکی دارد که کارل با استفاده از آنها می تواند مکان ساخت موشک ها را پیدا کند. کارل دکتر گانتلر را ترور می کند و مدارک را بر می دارد و راهی خراب کردن پایگاه تولید موشک نازی ها می شود. کارل پایگاه را بمب گذاری می کند اما اثری از دانشمندان پیدا نمی کند که ناگهان بی سیم نازی ها پیغامی درباره خیانت یکی از دانشمندان به نازی ها می دهد و قرار است که نازی ها این دانشمند را بکشند. کارل پس از خراب کردن این پایگاه راهی نجات این دانشمند که شوایگر نام دارد می شود. کارل با شوایگر که در حال جان دادن است صحبت می کند و او به کارل درباره نقشه فردی به نام ولف می گوید و کلمه ای به نام تابون به زبان می آورد اما قبل از آنکه شوایگر بتواند درباره تابون اطلاعات بیشتری بدهد می میرد. این بار کارل ماموریت می یابد که ژنرالی به نام مولر را ترور کند. کارل از کلیسایی محافظت می کند و صبح روز بعد وارد مخفی گاه مولر می شود و او را ترور می کند. حال کارل راهی کشتن ولف می شود. کارل اسنادی پیدا می کند که در آن درباره تابون که یک سلاح شیمیایی است گفته شده. ظاهرا ولف می خواهد از تابون در موشک های وی 2 استفاده کند تا برای حمله به لندن مخرب تر شوند. این بار کارل تصمیم می گیرد که ابتدا جلوی پرتاب موشک را بگیرد و سپس ولف را ترور کند. کارل اطلاعات زیادی از جمله مکان پرتاب موشک و همچنین محلی که می تواند ولف را در آنجا بیابد بدست می آورد و راهی جلوگیری از حمله موشکی می شود. کارل موشک را نابود می کند و عصر روز بعد ولف را که در حال فرار با ماشین بود را ترور می کند. در میان پرده پایانی بازی کارل می گوید که فردای آن روز جنگ جهانی تمام می شود اما جنگ جدیدی آغاز می شود به نام جنگ سرد و کارل باید آماده انجام ماموریت در این جنگ نیز بشود.

داستان بازی Mordhau

در این بازی ما در نقش یک سرباز قرون وسطایی هستیم که برای جنگ  در حال آموزش دیدن است. بازی فاقد بخش داستانی است و مهم ترین بخش بازی بخش چند نفره آن است که می توان از بین چند شخصیت آماده یکی را انتخاب کرده و یا شخصیت دلخواه خود را ساخته و سپس با دیگر افراد به صورت آنلاین رقابت کرد.

داستان بازی Call Of Duty Black Ops

بازی از جایی شروع می شود که شخصیت اصلی داستان یعنی الکس ماسون در یک اتاق بازجویی قرار گرفته و افرادی از او در حال بازجویی هستند. آنها از الکس میخواهند که درباره یک سری اعداد اطلاعات بدهد اما الکس از حرف های آنها سر در نمی آورد. در نهایت بازجویان مجبور می شوند از طریق خاطراتی که الکس تعریف می کند اطلاعاتی بدست آورند. آنها از الکس می خواهند درباره یکی از عملیات هایش در کوبا در سال 1961 بگوید. عملیاتی که در آن سه نفر از دوستان الکس یعنی فرانک وودز بومن و کارلوس همراه او بودند و قصد ترور فرمانده ای به نام فیدل کاسترو را داشتند. این گروه چهار نفره وارد کوبا می شوند و فیدل کاسترو را به ظاهر می کشند اما در حین فرار از کوبا از طریق هواپیما, الکس برای اینکه از هواپیما محافظت کند از دوستانش جدا می شود و اسیر فیدل کاستروی واقعی و مردی روسی به نام دراگوویچ می شود. کاسترو الکس را به دراگوویچ می سپارد و دراگوویچ هم الکس را به زندان ورکوتا در روسیه منتقل می کند. در مدت یک سال زندانی بودن الکس دوستی به نام ویکتور رزنو پیدا می کند که خیال فرار از زندان را در سر می پروراند. پس از ماه ها انتظار و نا امیدی های الکس در یکی از روزها رزنو نقشه اش را عملی می کند و با کمک الکس از زندان فرار می کند اما در آخر رزنو موفق به فرار نمی شود و فقط الکس موفق به فرار می شود. الکس به آمریکا بر می گردد تا عضو سازمان سیا شود تا بتواند دراگوویچ را پیدا کند و او را بکشد. الکس با مردی به نام جیسون هادسون هم در سازمان آشنا می شود. رییس جمهور وقت آمریکا جان اف کندی شخصا از الکس می خواهد که شر دراگوویچ را برای همیشه و به هر قیمتی که شده کم کند. الکس هم این ماموریت را قبول کرده و همراه با وودز و بومن و مردی به نام گریگوری ویور Weaver راهی انجام ماموریتش می شود. آنها علاوه بر کشتن دراگوویچ باید جلوی یکی از موشک هایی که روس ها و آلمان ها ساخته اند را بگیرند. در همان ابتدای این ماموریت ویور اسیر یکی از افراد دراگوویچ به نام کراوچنکو می شود و این فرد چشم سمت چپ ویور را کور می کند. الکس ویور را نجات می دهد و جلوی موشک را هم می گیرد اما موفق به کشتن دراگوویچ نمی شود. بعد  از این الکس و وودز و هادسون به خدمت ارتش در جنگ ویتنام در می آیند و به سربازان آمریکایی در جنگ کمک می کنند. در همین حین الکس دوست روسی خود یعنی رزنو را نیز در ویتنام می بیند. رزنو به الکس اطلاعاتی درباره نقشه های دراگوویچ مثل استفاده از نوعی گاز شیمیایی در جنگ ها خبر می دهد و به الکس می گوید که دراگوویچ و کراوچنکو و استاینر باید کشته شوند. هادسون و ویور نیز به دنبال سازنده این سلاح یعنی دکتردنیل کلارک در شهر کولون در هنگ کنگ می روند. هادسون و ویور کلارک را پیدا می کنند اما کلارک به آنها می گوید که من برای دراگوویچ یک مهره سوخته هستم و اگر شما توانسته اید من را پیدا کنید حتما آنها هم همین کار را می کنند. هادسون همراه با کلارک از دست سربازان دراگوویچ فرار می کند و در حین فرار کلارک به هادسون می گوید که برای پیدا کردن این سلاح شیمیایی که نوا 6 نام دارد باید به کوه یامانتاو در روسیه برود اما کلید استفاده دراگوویچ از این سلاح در اختیار فرد دیگری است. این کلید از یک سری اعداد تشکیل شده اما در حین صحبت های کلارک تیری به سرش می خورد و حرف هایش ناتمام باقی می ماند. الکس حرف هایی از رزنو را به خاطر می آورد. رزنو از خاطرات جنگ جهانی دومش سخن می گوید. رزنو همراه با یکی از دوستانش به نام دیمیتری پترنکو در ارتش روسیه به سرکردگی دراگوویچ و کراوچنکو خدمت می کردند. در یکی از عملیات هایشان دراگوویچ دستور می دهد که یکی نازی آلمانی به نام استاینر را باید از پایگاه های نازی ها نجات دهند بدون اینکه آسیبی به این نازی برسد. رزنو استاینر را پیدا می کند و او را به دراگوویچ  می رساند. استاینر گروه دراگوویچ را به کشتی می برد که در آن یک ماده شیمیایی که نازی ها کشف کرده اند به نام نوا 6 وجود دارد. ظاهرا دراگوویچ برای کسب قدرت بیشتر به این ماده نیاز دارد. دراگوویچ برای اینکه تاثیر این ماده را مشاهده کند از سربازان خود از جمله رزنوو استفاده می کند و دیمیتری پترنکو را به فجیع ترین شکل می کشد اما از شانس خوب رزنو عده ای از انگلیسی ها نیز به دنبال این ماده بودند و به کشتی حمله می کنند. رزنو خود را نجات می دهد و کشتی را منفجر می کند اما پس از مدتی به زندان ورکوتا می افتد. رزنو در زندان نیز به الکس می گوید که دراگوویچ و کراوچنکو و استاینر باید کشته شوند. الکس و وودز متوجه می شوند که کراوچنکو در یکی از روستا های شمال ویتنام قرار دارد و راهی کشتن او می شوند ولی در نهایت متوجه می شوند که کراوچنکو زود تر از آنها متوجه نقشه هایشان شده و فرار کرده  است. حالا کراوچنکو که از دشمنان خود چند قدم جلو افتاده در حال استفاده از سلاح  نوا 6 در ویتنام است. آمریکایی ها در لائوس یک هواپیمای حامل نوا 6 را منحدم می کنند. الکس و وودز با یک کشتی جنگی به دنبال لاشه هواپیما می روند تا بتوانند اطلاعاتی بدست آورند. الکس و وودز و بومن وارد هواپیما می شوند اما اثری از نوا 6 نمی بینند ناگهان دو هواپیما به لاشه هواپیما موشک شلیک می کنند و الکس و وودز و بومن به زمین سقوط می کنند. الکس چشمانش را باز می کند و دراگوویچ و کراوچنکو را می بیند که به سمت او و دوستانش می آیند و دوباره الکس اسیر این دو نفر می شود. سازمان سیا برای پشتیبانی از هادسون و تیمش هواپیمایی که قابلیت قرار گرفتن در ارتفاعات بسیار بالا و نزدیک جو زمین را دارد را به آسمان می فرستد. هادسون و ویور وارد پایگاه کوهستانی دراگوویچ می شوند تا استاینر را پیدا کنند اما اثری از او مشاهده نمی کنند که ناگهان استاینر روی خط های رادیویی تیم هادسون می آید و به آنها می گوید که من هم مهره سوخته دراگوویچ هستم و تنها من می توانم جلوی نقشه های دراگوویچ را بگیرم. هادسون و ویور از کوهستان یامانتاو فرار می کنند. پس از اسیر شدن بومن و الکس و وودز ویتنامی ها از آنها می خواهند که با هفت تیری یکیگر را بکشند. بومن مقاومت می کند و یکی از افسران ویتنامی بومن را می کشد اما وودز و الکس با کمک هم خود را از دست ویتنامی ها نجات می دهند و با هلی کوپتری مخفیگاه کراوچنکو را پیدا می کنند. وودز با کراوچنکو مبارزه می کند و وودز و کراوچنکو با هم از پنجره ای خود را به بیرون پرت می کنند و نارنجک های کراوچنکو منفجر می شوند و هر دو با هم می میرند. حالا یکی از سه نفر کشته شده و نوبت به استاینر و دراگوویچ می رسد. هادسون از یک طرف برای نجات استاینر و الکس از یک  طرف برای کشتن استاینر راهی جزیره ریبرت می شوند. الکس و رزنو وارد جزیره می شوند و استاینر را پیدا می کنند و می کشند. الکس به بازجو اعتراف می کند که رزنو به استاینر شلیک کرده اما بازجو می گوید که هادسون با چشم خود دیده که الکس به استاینر شلیک کرده. هادسون دیرتر از الکس به استاینر می رسد و شاهد کشته شدن استاینر به دست الکس ماسون بود. هادسون الکس را برای بازجویی به اتاقی می برد تا ویور از او بازجویی کند. درنهایت بازجویان که هادسون و ویور بودند دست از بازجویی برداشته و هادسون الکس را آزاد می کند اما الکس فرار می کند و در حین فرار خاطراتی از گذشته را به یاد می آورد که دراگوویچ چه نقشه ای در سر داشته است. هادسون جلوی فرار الکس را می گیرد و به الکس می گوید که رزنو در همان روز فرار از ورکوتا مرده است و همه این ها تصورات الکس از وجود رزنو است و دراگوویچ الکس را شستشوی مغزی داده تا رییس جمهور کندی را ترور کند اما حرف های رزنو مانع این کار شده. الکس به یاد می آورد که دراگوویچ درباره مقر خود حرف هایی زده است. مقر دراگوویچ جایی در کوبا و در محل قرار گیری یک کشتی به نام روزالکا است. هادسون و ویور و الکس ماسون راهی پیدا کردن این مقر می شوند. الکس و هادسون دراگوویچ را پیدا می کنند و الکس دراگوویچ را خفه می کند و می کشد سپس همراه با هادسون از مقر دراگوویچ خارج  می شوند و به نیرو های پشتیبانی خود ملحق می شوند. در صحنه پایانی بازی فیلم  ترور جان اف کندی را می بینیم که در این فیلم الکس ماسون نیز در روز ترور رییس جمهور حضور داشته است.