داستان بازی Max Payne 3
داستان این نسخه از بازی 9 سال پس از وقایع نسخه دوم در جریان است. مکس پین دیگر به عنوان پلیس کار نمی کند و دائما در بارها مشغول نوشیدن مشروب است. در یک شب، تونی دی مارکو پسر مافیای نیویورک یعنی آنتونی دی مارکو وارد بار می شود و سر به سر مکس می گذارد. ناگهان غریبه ای از راه می رسد و تونی و نوچه هایش را تهدید به مرگ می کند و تونی هم از بار بیرون می رود اما قول می دهد که بر می گردد. غریبه خود را رائول پسوس معرفی می کند و به مکس می گوید که هم دانشگاهی مکس بوده. رائول در حال حاضر در برزیل مشغول به کار به عنوان بادیگارد یک فرد پولدار به نام رودریگو برانکو است و از مکس می خواهد که همراه او به برزیل بیاید. ناگهان تونی و افرادش وارد بار می شوند و به آزار یک زن می پردازند. مکس هم بی درنگ تونی را می کشد و این آغاز یک بدبختی بزرگ برای مکس می شود. مکس و رائول افراد تونی را می کشند و متوجه می شوند که آنتونی دی مارکو به همین راحتی ها بیخیال مکس نخواهد شد و مکس هم برای فرار از چنگ دی مارکو دعوت رائول را قبول می کند. آنها پس از گریختن از آمریکا راهی برزیل می شوند. پس از مدتی مکس نیز به عنوان بادیگارد خانواده برانکو مشغول به کار می شود اما ظاهرا مکس هر جا که برود دردسر نیز همراهش می رود. در روزی از روزها، عده ای اراذل برزیلی به سرکردگی سرانو، وارد خانه برانکو می شوند و او را گروگان می گیرند اما مکس مانع آنها می شود. پس از مدتی همسر رودریگو یعنی فابیانا به همره خواهرش جیووانا و برادر رودریگو یعنی مارسلو برانکو برای خوشگذرانی به پارتی می روند اما در آنجا هم مورد هجوم همان اراذل قرار می گیرند. مکس جیووانا و مارسلو را نجات می دهد اما همسر رودریگو گروگان گرفته می شود. این اراذل از رودریگو می خواهند که در ازای آزادی همسرش به آنها 3 میلیون دلار باج بدهد و رودریگو هم به پیشنهاد برادرش ویکتور قبول می کند و مکس و رائول را راهی بازپس گیری همسرش می کند. مکس و رائول پول ها را در یک استادیوم به باج گیران تحویل می دهند اما مورد حمله گروه دیگری به نام کراشا پراتا که یک گروه شبه نظامی هستند قرار می گیرند. رائول از زبان یکی از اراذل می شنود که فابیانا در یک اسکله نگهداری می شود و او و مکس باید برای نجات او بروند. آنها موفق به نجات فابیانا نمی شوند و دست خالی به محل کار باز می گردند. ناگهان کراشا پراتا به شرکت رودریگو حمله می کنند و رودریگو را نیز می کشند. مکس هم پس مبارزه با تعدادی از سربازان مهاجم، متوجه می شود که فابیانا در شهر فاولا قرار دارد. مکس برای تغییر قیافه خود موهای سر خود را می تراشد و راهی نجات همسر رودریگو می شود. در میان راه با پلیسی به نام دا سیلوا ملاقات می کند که برای مکس توضیح می دهد که ویکتور پشت تمامی این ماجراهاست و هر چه زودتر باید دستگیر شود. مکس فابیانا را به همراه مارسلو و جیووانا پیدا می کند اما توسط افراد سرانو خلع سلاح می شود و فابیانا نیز کشته می شود. مکس موفق به فرار از چنگ افراد سرانو می شود. مکس شاهد کشتار مردم فاولا به دست نیروی پلیس می شود و متوجه می شود که نیروهای پلیس در واقع جنازه ها و افراد زنده را به کراشا پراتا می فروشند. در نهایت مکس جیووانا و مارسلو را در حالی که مارسلو در حال سوختن است پیدا می کند و جیووانا را نجات می دهد. فردای آن روز، مکس و جیووانا سعی می کنند خود را به رائول برسانند و جیووانا موفق می شود خود را نجات دهد. دا سیلوا برای بار دیگر با مکس ملاقات می کند و به مکس توضیح می دهد که رائول نیز با ویکتور همکاری می کرده. سپس مکس را راهی ماموریتی خطرناک می کند و آن ماموریت، فرستادن مکس به داخل هتلی مرموز است. مکس وارد هتل می شود و متوجه می شود که تمام آن جنازه هایی که کراشا پراتا از پلیس ها می خریدند، در این هتل تشریح می شوند و از اعضای بدن آنها برای تجارت اعضای بدن انسان استفاده می کنند. مکس با بمب گذاری در این هتل آن را با خاک یکسان می کند. رائول به کمک مکس می آید و برای مکس توضیح می دهد که ویکتور قرار بود رودریگو را گوشمالی دهد نه اینکه او را بکشد. پس از این اتفاق، رائول و جیووانا که حال با هم ازدواج کرده اند، از مکس خداحافظی می کنند. این بار مکس قصد دارد که ویکتور را به سزای اعمالش برساند و برای همین وارد یک اداره پلیس می شود تا با بادیگارد او یعنی آقای بکر رو به رو شود. بادیگارد فرار می کند و مکس نیز به دنبال او و ویکتور تا فرودگاه می رود. مکس موفق می شود بکر را بکشد و در پایان با کمک دا سیلوا، ویکتور را دستگیر کند. در میان پرده پایانی بازی مکس را می بینیم که متوجه می شود ویکتور در زندان خودکشی کرده. سپس مکس با ساک روی کولش به سمت ساحل قدم میزند.