داستان بازی Sinbad Legend Of The Seven Seas
داستان این بازی برگرفته از کتاب داستان های هزار و یک شب است. داستان بازی از جایی شروع می شود که شخصی اصلی بازی یعنی سندباد بزرگترین دزد دریایی و صاحب کشتی چیمرا به دنبال سرقت یکی از با ارزش ترین گنجینه های بشر است. این گنجینه که کتاب صلح نام دارد توسط کشتی سلطنتی در حال انتقال به شهر سیراکوز است تا با استفاده از قدرت این کتاب صلح و آرامش به شهر سیراکوز و پادشاهی دوازده دریا برگردد اما به جز سندباد فرد دیگری نیز به دنبال سرقت این کتاب است. اریس الهه آشوب و ناسازگاری ( در بین اساطیر یونان نیز اریس دیگری وجود دارد که مذکر بوده و خدای جنگ است و گفته می شود که این دو خواهر و برادر هستند) برای دستیابی به این کتاب هیولای افسانه ای خود یعنی سیتاس را روانه پیدا کردن کتاب می کند. سندباد نیز روانه پیدا کردن کتاب می شود و با ورود به کشتی سلطنتی ماجراجویی تازه ای را آغاز می کند. ماجرای افسانه هفت دریا. سندباد کتاب را پیدا می کند اما در همان موقع سر و کله ی سیتاس پیدا می شود و به کشتی و سندباد حمله می کند. سندباد سیتاس را شکست می دهد و متوجه می شود که کاپیتان این کشتی در اصل دوست قدیمی خود پروتئوس شاهزاده سیراکوز است. سندباد همراه با پروتئوس به سیراکوز می روند تا هم کتاب را به مقصد برسانند و هم برای نجات یافتنشان جشن بگیرند. از آن طرف اریس خود را به شکل سندباد در می آورد و کتاب را می دزدد و این باعث می شود که سندباد به دزدیدن کتاب متهم شود. سندباد اقرار به بیگناهی خود می کند اما دیماس پادشاه سیراکوز حکم اعدام سندباد را صادر می کند. پروتئوس مانع این کار می شود و به شاه پیشنهاد می دهد که سندباد را برای پس گرفتن کتاب بفرستند و سندباد نیز قبول می کند اما پس از آزادی راه خود را عوض می کند و به دنبال کتاب نمی رود که ناگهان متوجه می شود که نامزد پروتئوس یعنی مارینا برای نظارت بر سندباد پنهانی وارد کشتی شده است. سندباد ناچار می شود که به دنبال کتاب برود. سندباد به همراه یاران خود از تنگه ای تاریک عبور می کند که تبدیل به قبرستانی برای کشتی ها شده است. سندباد به یاد می آورد که در این تنگه حوریان دریایی وجود دارند که با فریب دادن مردان آنان را به کام مرگ می کشانند. عده ای از یاران سندباد فریب این حوریان را می خورند اما سندباد پس از مبارزه با حوریان و نجات دادن یاران خود از تنگه عبور می کند و به جزیره ای می رسد. کشتی سندباد کمی به تعمیرات احتیاج پیدا می کند و سندباد راهی پیدا کردن قطعاتی برای تعمیر کشتی می شود اما از بدو ورود به جزیره با دزدان دریایی و غول هایی مواجه می شود. در نهایت سندباد با غولی بزرگ مواجه می شود و پس از مبارزه با غول او را می کشد. سندباد متوجه می شود که این جزیره در واقع یک ماهی بسیار غول پیکر است. سندباد نقشه ای می کشد و برای اینکه سریعتر بتواند خود را به مکانی که اریس در آنجا قرار دارد یعنی تارتاروس برساند به خدمه خود دستور می دهد تا طنابی به این ماهی ببندند تا سرعت حرکت قایق بیشتر شود. سندباد و یارانش پس از مدتی گرفتار بوران شدیدی می شوند که در همین حین یکی دیگر از موجودات افسانه ای اریس به نام سیمرغ سر و کله اش پیدا می شود و ماریا را می دزدد. سندباد با زوبین کشتی خود سیمرغ را می کشد و ماریا را نجات می دهد و راهی تارتاروس می شود. سندباد با ورود به تارتاروس با یکی دیگر از موجودات افسانه ای که یک عقرب غول پیکر به نام اسکورپیوس است مواجه می شود و پس از مبارزه با اسکورپیوس سندباد کتاب صلح را برداشته و به کشتی خود باز می گردد. سندباد کتاب را به سیراکوز برمی گرداند تا خود را تبرئه کند. پس از تبرئه شدن سندباد او بار دیگر می تواند در دریا سفر کند تا ماجراجویی های دیگری را آغاز کند.