داستان بازی مبارزه در خلیج عدن

داستان بازی روایتی کوتاه است از نبرد تکاوران نیروی دریایی ارتش جمهوری اسلامی ایران در برابر دزدان دریایی منطقه خلیج عدن، که اقدام به ربودن کشتی‌ها و نفت کش‌های تجاری عبوری از این منطقه می‌کنند. بازی با ربوده‌ شدن یک کشتی تجاری ایرانی آغاز می‌شود که سرنشینان و خدمه بی‌دفاع کشتی نیز در آن به قتل رسیده و گروگان گرفته می‌شوند. از این رو نیروی دریایی ارتش ایران با طرح‌ریزی عملیات شکار اره ماهی که لقب سرکرده دزدان دریایی این منطقه است، برای نجات خدمه و بازپس‌گیری کشتی ربوده شده وارد نبرد با دزدان دریایی می شود. در مرحله نخست این بازی به نام لمس دلهره، بازی ما را در نقش یکی از خدمه یک کشتی تجاری ایرانی قرار می دهد که در پایان توسط دزدان دریایی کشته خواهد شد. در سایر مراحل بازی بازی ما را در نقش ناوبان شفیعی در تیم عملیاتی فاتح قرار می دهد. کمپ تمرین، عملیات با قایق‌های تند رو و حمله به کمپ دزدان دریایی و در نهایت از پای درآوردن اره ماهی به ترتیب مراحلی هستند که ما در نقش ناوبان شفیعی در آنها حضور داریم. در پایان بازی نیز شاهد کشته شدن اره ماهی و پایان بازی خواهیم بود.

داستان بازی نامه باستان

داستان این بازی در هفت بخش و یا به اصطلاحی که در بازی وجود دارد, هفت گام روایت می شود.

گام اول

همه عالم تن است و ایران دل نیست گوینده زین قیاس خجل

چونکه ایران دل زمین باشد دل ز تن به بود یقین باشد نظامی گنجوی

در زمان های بسیار دور شهر کوچکی به نام خاور شهر بود که مردم آن در آرامش زندگی می کردند ولی دچار سختی هایی هم در گذران زندگانی بودند. روزی پادشاه این شهر برایش فراخوان نامه ای می آید و به کشوری در باختر زمین فراخوانده می شود. پادشاه کشور باختری به او می گوید که می تواند به خاور شهر کمک کند تا پیشرفت و چگونگی گذران زندگی و درآمدی مردمش را بهبود بخشد. پادشاه رهسپار سرزمین باختری می شود. پس از دیدار با پادشاه باختری پیمان نامه ای هم با فرمانروای آنجا می بندد و بدین گونه می شود که برای بهبود زندگانی مردم شهر گروهی از باختریان رهسپار آنجا شوند تا دانش و سبک نوین باختری را به او و مردمانش بیاموزند. دلاورترین جوان خاور شهر بهرام نام دارد. پیشه او انجام سخت ترین کارها برای فراهم آوردن آسودگی جان مردمان و نابودی دزدان و راهزنان برای بازستاندن دارایی های خاور شهر است. او بر آن است تا با دختر پادشاه ازدواج کند و داماد پادشاه بشود. پادشاه پیکی به خانه او می فرستد و او را برای انجام کاری به پیشگاهش فرا می خواند. بهرام در میان راه ورود به کاخ پادشاه متوجه می شود که مردم شهر شیفته و خام فرهنگ باختری ها شده اند و همچنین نگهبانان شهر نیز شمشیرهایشان را به کمر نبسته اند. بهرام با پادشاه ملاقات می کند. پادشاه از بهرام می خواهد که خود را به مخفیگاه دزدانی برساند و شر آنها را کم کند. بهرام قبول می کند و راهی پیدا کردن دزدان می شود.

گام دوم

آهنی را که موریانه بخورد نتوان برد از او به صیقل زنگ

با سیه دل چه سود گفتن وعظ نرود میخ آهنین در سنگ سعدی شیرازی

بهرام تمام روز را در راه بود تا به غار دزدان رسید. سپس به جستجوی دهانه پنهانی ورود به غار مشغول شد تا آن را یافت. پس از پیروزی بر سردسته دزدان بهرام دست ها را به سوی آسمان گشود و جهان آفرین را سپاس گفت.

گام سوم

چو بیشه تهی ماند از نره شیر شغالان در آیند آن جا دلیر

چو بیشه ز شیران تهی یافتند سگان فرصت روبهی یافتند

بهرام سرخوش از پیروزی به هماره گنج ها و سکه هایی که از دزدان بازستانده بود به خاور شهر بازمی گردد ولی شهر او دیگر آن شهر گذشته نبود. شهر به آتش کشیده شده بود و بیگانگان به خاورشهر تازش کرده بودند. بهرام پس از کشتن سردسته باختری ها خود را به کاخ پادشاه می رساند. تیری به شکم پادشاه برخورد کرده است و او در بستر مرگ است. پادشاه در واپسین لحظات عمرش به بهرام می گوید که باختریان دخترش را ربوده اند و شهر را به ویرانی کشانده اند. او از بهرام می خواهد تا برای انتقام گیری راهی سرزمین آنها شود. پیکر بی جان پادشاه را همان شب به نیایشگاه بردند تا موبد نیایش بخواند. در این میان نیز بهرام با خود می گفت که باید خود را به سرزمین باختری ها برساند تا هم انتقام جویی کند و هم دختر پادشاه و دیگر مردمان اسیر شده ار آزاد کند.

گام چهارم

به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل وگر مراد نیابم به قدر وسع کوشم سعدی شیرازی

فردای آن روز بهرام برای یافتن راه رسیدن به سرزمین های باختری از شهر بیرون رفت

گام پنجم

یک ذره ز ایران نفروشیم به خورشید آری نفروشیم که این خاک گران است

بهرام در میان راه با سربازی به نام هوشنگ برخورد می کند.هوشنگ سرگذشت شکست خوردن لشکرشان و را تعریف می کند و از بهرام می خواهد که او را از چوبه ای به پایین بیاورد. بهرام به او کمک می کند و در ازای آن هوشنگ به بهرام کمک می کند تا راه سرزمین باختری را پیدا کند. آن دو راهی پیدا کردن پیرمردی روستایی می شوند که به گفته هوشنگ سالها در سرزمین باختریان زندگی کرده و راه رسیدن به آنجا را می داند. بهرام و هوشنگ به روستا می رسند اما متاسفانه باختری ها به این روستا هم راه پیدا کرده بودند و سرگرم فریب مردم بودند. بهرام و هوشنگ به مبارزه با سربازان باختری می پردازند و پس از پیروزی بر آنها, هوشنگ بهرام را نزد پیرمرد می برد و داستان او را برایش تعریف می کند. پیرمرد نیز راهی مخفی را به بهرام نشان می دهد و از او می خواهد که از این طریق خود را به دژ پادشاه باختری برساند.

گام ششم

به هنگام سختی مشو ناامید کز ابر سیاه بارد آب سپید نظامی گنجوی

بهرام سه روز در راه بود تا سرانجام به همان راه مخفی که در حقیقت یک نیایشگاه رها شده باستانی بود, رسید.

گام هفتم

ای بار خدا به حق هستی شش چیز مرا مدد فرستی

ایمان و امان و تن درستی فتح و فرج و فراخ دستی ابوسعید ابوالخیر

بهرام پی از گذر از موانع و تله های بسیار و مبارزه کردن با سربازان و نگهبانان دژ باختریان خود را به پادشاه باختری می رساند و او را می کشد. سپس به درون زندان دژ رفت و ایرانیان را از بند باختری ها رها کرد. بهرام به همراه یارانی که به بردگی باختریان برده شده بودند به خاور شهر باز می گردد. مردم او را به دلیل این شایستگی که از خود نشان داده بود او را به فرمانروایی برمی گزینند و او را به نشستن بر تخت پادشاهی فرا می خوانند. بهرام فرمانروایی را می پذیرداما کاخ نشینی را نمی پذیرد و از مردم می خواهد که به بیگانگان و دشمنان اعتماد نکنند و تلاش کنند که در کنار یکدیگر به خودکفایی و استقلال برسند و همیشه آماده دفاع از سرزمین شان باشند تا در آسودگی زندگی کنند.

نرود هوشمند در آبی تا نبیند نخست پایانش سعدی شیرازی