داستان بازی Rainbow Six Siege

گروه های مختلف تروریستی و خلافکاران و سارقان شهر را به آشوب کشیده اند. حال نیرو های ویژه وارد عمل می شوند تا شهر را نجات دهند. تمام مراحل بازی مقدمه ای است برای بخش چند نفره بازی. در طول مراحل بازی ما در نقش یکی از نیرو های ویژه پلیس هستیم که در حال آزمون دادن و نشان دادن توانایی های خود برای پذیرشش در گروهان ویژه است. بازی داستان آن چنانی ندارد و فقط به تمام کردن چند آزمون از طرف سازمان گروهان ویژه خلاصه می شود. مهمترین بخش بازی بخش چند نفره است که فاقد داستان است.

داستان بازی Friday The 13TH

در این بازی ما به جای شخصیتی به نام جیسون ورهیز که قاتلی زنجیره ای است قرار می گیریم. جیسون ورهیز با رفتن به مکان های خلوت مختلف و جنگل ها افرادی که در این مکان ها قرار دارند را به قتل می رساند. بازی در کل داستانی ندارد و فقط به قتل های جیسون پرداخته می شود.

داستان بازی Battlefield Bad Company 2

در سال 1944 گروهی از سربازان آمریکایی برای نجات دانشمندان ژاپنی اعزام می شوند تا این دانشمندان فرمول بمب های اتمی را در اختیار متفقین قرار ندهند. بازی ما را در نقش گروهی به نام گروه بد قرار می دهد. این گروه 4 نفره از گروهان ویژه آمریکایی هستند ( به نام های سارژ و سوییت و مارلو و هگرد ) و در پی یافتن یکی از سربازان آمریکایی که در پایگاه نظامی روس ها اسیر شده هستند. گروه بد متوجه می شوند که سرباز آمریکایی توسط روس ها کشته می شود. شخصیت اصلی ما که مارلو نام دارد به همراه اعضای گروه بد از پایگاه های روس ها فرار کرده و به سمت مقر فرماندهی آمریکایی ها حرکت می کنند. یکی از فرماندهان آمریکایی به این گروه پیشنهاد می کنند که در عوض انجام دادن ماموریت هایی برای او یک مرخصی طولانی به گروه می دهد. گروه نیز با قبول کردن این پیشنهاد راهی اولین ماموریت خود یعنی نشان دادن اطلاعاتی از یک سلاح سری به فردی به نام آگوئر می شوند. گروه بد بعد از جست و جوی فراوان برای پیدا کردن آگوئر او را نجات می دهند و سپس اطلاعات را به او نشان می دهند. آگوئر به آنها می گوید که من می توانم جایی را به آنها نشان بدهم تا اطلاعات دقیق تری را درباره این سلاح های خطرناک بدست آورند. گروه بد این بار راهی جایی که آگوئر به آنها می گوید می شوند. گروه بد با استفاده از جعبه سیاه موشکی که دشمنان به سمت یکی از شهر های آن منطقه پرتاب می کنند اطلاعات بیشتری را بدست می آورند و آن ها را به آگوئر نشان می دهند. آگوئر به آنها می گوید که باید به دنبال فردی به نام کریلنکو در شیلی بروند و او را پیدا کنند. گروه بد به همراه گروهان ویژه آمریکایی به شیلی می روند و پش از نبرد های زیادی با تانک ها و از بین بردن تعداد زیادی از تجهیزات موشکی دشمنان وارد شهری می شوند تا کریلنکو را پیدا کنند. سارژ با اعتراف گرفتن از یکی از سربازان دشمن در عرض پنج ثانیه مکان کریلنکو را پیدا می کند. گروه بد کریلنکو را پیدا می کنند و نقشه های او را از او می گیرند. کریلنکو به آنها می گوید که فرماندهی که شما را اجیر کرده در حال بازی دادن شما است. سپس موشک هایی به پایگاه کریلنکو می خورد و او موفق به فرار می شود. گروه بد متوجه می شوند برای اینکه جلوی کریلنکو و نقشه های او را بگیرند باید به پاناما بروند. گروه بد بعد از مبارزاتی نفس گیر با سربازان دشمن مارلو را برای پیدا کردن اطلاعاتی درباره سلاح سری و خطرناک می فرستند. مارلو متوجه می شود که دانشمندان ژاپنی این سلاح را ساخته اند و از آن در پروژه ای به نام آرورا در جنگ جهانی دوم استفاده کرده اند. مارلو همچنین دفتری را پیدا می کند که نام چند سرباز آمریکایی در بین کشته شدگان پروژه نوشته شده است. گروه بد در راه برگشت از پاناما با حملات دشمنان روبه رو می شوند و هلی کوپتر آنها سقوط می کند و از یکدیگر جدا می شوند. اعضای گروه همدیگر را پیدا می کنند و تصمیم می گیرند که خلبان هلی کوپتر یعنی فلین را نجات دهند. گروه فلین را نجات می دهند و از پایگاه دشمنان فرار می کنند. آنها قراری با آگوئر می گذارند تا او را ببینند. گروه در محل حاضر می شود اما آگوئر و کریلنکو و سربازانشان گروه را محاصره می کنند و سلاح اتمی را از آنها می گیرند. سپس کریلنکو آگوئر را می کشد و سپس دستور تیر باران کردن گروه بد را می دهد که ناگهان فلین با هلی کوپتر جنگی خود به سربازان کریلنکو شلیک می کند تا گروه بد فرار کنند. در همین زمان یک آر پی جی به هلی کوپتر فلین می خورد و فلین کشته می شود. گروه بد بعد از فرار کردن به شهری می رسند که توسط یک هواپیمای مسافربری بمب گذاری شده نابود می شود. بعد از این حادثه گروه بد تصمیم می گیرند که جلوی بمب گذاری های بعدی را با کشتن عوامل این اتفاقات بگیرند. گروه بد وارد شهر ویران شده می شوند. آنها متوجه می شوند که هواپیمای بمب گذاری شده آسیب ندیده و گروه برای فهمیدن دلیل آن وارد هواپیما می شوند. پس از کشتن سربازان در هواپیما گروه بد کریلنکو را می بینند که با استفاده از سلاح اتمی قصد نابودی شهر های آمریکا را دارد. گروه بد سلاح او را نابود می کنند و کریلنکو را می کشند. پس از کشتن کریلنکو گروه بد در تگزاس فرود می آیند. در همین زمان فرمانده آمریکایی که در ابتدای بازی گروه بد را اجیر کرده بود به گروه بد خبر می رساند که ماموریت دیگری پیش روی آنهاست و این ماموریت جنگ با نیرو های روسیه در شهر آلاسکا است. در صحنه پایانی بازی بعد از حرف های فرمانده آمریکایی ماشینی برای بردن گروه بد می آید.

داستان بازی Return To Castle Wolfenstein

در سال 943 جنگی بین افراد مردی غول پیکر به نام هنریچ و انسان ها صورت می گیرد. انسانها شکست می خورند اما جادوگری با هنریچ مبارزه می کند. جادوگر شکست میخورد اما قبل از اینکه هنریچ او را بکشد وردی میخواند و روی زمین نمادی را حک می کند و کاری می کند که هنریچ در اعماق زمین زندانی شود. سپس هزار سال بعد در سال 1943 نازی های آلمانی نماد زندانی بودن هنریچ را پیدا می کنند تا از این قدرت به نفع خود استفاده کنند. در اولین میان پرده بازی ما شاهد گفتگوی جمعی از روسای آمریکایی هستیم که درباره قلعه ای به نام ولفنشتاین صحبت می کنند. این افراد برای سازمانی که در حوزه شناسایی پدیده های ماوراطبیعه ای که نازی های آلمانی آنها را بوجود می آورند یا کشف می کنند فعالیت می کند کار می کنند. در واقع این سازمان پس از شناسایی این گونه پدیده ها عوامل بوجود آورنده این پدیده ها را نیز از بین می برد. ظاهرا این سازمان دو جاسوس را برای جاسوسی به قلعه ولفنشتاین می فرستند اما خبری از آنها نمی شود تا اینکه متوجه می شوند هر دو جاسوس زندانی نازی ها شده اند. روسای آمریکایی که به مهارت های جاسوسان خود اعتماد دارند صبر می کنند تا جاسوسان خودشان را از مخمصه نجات دهند. شخصیت اصلی بازی فردی به نام ویلیام بی جی بلازکو ویکز است که در نسخه قبلی ولفنشتاین اسیر نازی ها می شود و در این بازی یکی از همین دو جاسوس شخص بی جی بلازکو ویکز است. بلازکو ویکز با هر سختی که شده سعی می کند که از قلعه ولفنشتاین فرار کند و موفق هم می شود. در بیرون از قلعه او با جاسوس دیگری به نام کسلر ملاقات می کند. کسلر و بلازکو ویکز وارد خانه ای که ظاهرا مخفیگاه کسلر هست می شوند کسلر به بلازکو ویکز می گوید که باید سراغ فردی به نام کارل ویلگموت که از اعضای فرقه ای به نام دایره کریسا هست برود تا از او مهمات بگیرد. کارل مهمات و سلاح های جدیدی به بلازکو ویکز می دهد و بلازکو ویکز راهی ترور ژنرالی آلمانی به نام هلگا ون بولو می‌شود. بلازکو ویکز از راه تونلی که نازی ها برای ورود به کلیسایی باستانی حفر کرده بودند وارد می شود و متوجه می شود به جز نازی ها موجودات دیگری هم در زیر زمین وجود دارند و آماده حمله به انسان ها هستند. بلازکو ویکز با موجودات عجیبی رو به رو می شود و مبارزه می کند. در نهایت بلازکو ویکز هلگا را همراه دانشمندی پیدا می کند که در حال کار کردن بر روی موجودی غیر انسان است. بلازکو ویکز محافظان هلگا را می کشد و هلگا و دانشمند از کلیسا بیرون می روند. دانشمند به هلگا هشدار می دهد که از قدرت چنین موجودی استفاده نکند اما هلگا توجهی نمی کند و دانشمند را می کشد اما هیولایی که در بیرون از کلیسا بود هلگا را می کشد. بلازکو ویکز در بیرون از کلیسا تمامی موجودات و هیولا ها را می کشد و سپس با هواپیما به همراه کسلر از محدوده قلعه ولفنشتاین دور می شوند. سازمان طی جلسه ای با حضور روسای آمریکایی تصمیم می گیرد که برای پی بردن به نقشه های نازی ها بلازکو ویکز را به تنهایی به پایگاه های موشکی نازی ها بفرستد. بلازکو ویکز به تنهایی و با کمترین سلاح ها داخل کامیون حامل بار آلمانی ها می شود و وارد پایگاه موشکی نازی ها می شود. بلازکو ویکز با نابود کردن موشک های پایگاه کل پایگاه را به هم می ریزد سپس بلازکو ویکز با کمک یکی از هواپیما های نازی ها فرار می کند. سازمان هنوز هم از نقشه های نازی ها سر در نیاورده پس تصمیم می گیرد که این بار با سر و صدای بیشتری وارد شهری به نام کوگل استادت بشود تا بتواند اطلاعات بیشتری جمع آوری کند. بلازکو ویکز همراه با چند نفر از اعضای دایره کریسا وارد این شهر می شوند. بلازکو ویکز کتابی درباره سلاح هایی که نازی ها می سازند بدست می آورد و همچنان به جستجو در پایگاهی که نازی ها در نزدیکی شهر ساخته اند ادامه می دهد. بلازکو ویکز به جایی می رسد که پایگاه زیردریایی های نازی است و با موجودات ربات شکلی رو به رو می شود. بلازکو ویکز پس از کشتن همه دشمنان خود از یکی از افسران آلمانی بازجویی می کند و متوجه می شود نازی ها در پایگاهی در نروژ در حال ساخت ربات ها و سلاح هایی هستند که به ماشین کشتار معروف اند. سازمان بلازکو ویکز را به نروژ می فرستد تا وارد پایگاه تولید ماشین های کشتار نازی ها شود. بلازکو ویکز اطلاعاتی را جمع آوری می کند و پس از کشتن موجودات رباتیک نازی ها با یکی از افسران بالا رده نازی رو به رو می شود. این افسر که دث هد نام دارد رباتی غول پیکر را راه اندازی می کند تا بلازکو ویکز را بکشد و خود دث هد از نروژ با کمک هواپیما فرار می کند. بلازکو ویکز هم با کشتن ربات از پایگاه خارج می شود. سازمان این بار متوجه نقشه ای شیطانی می شود که نازی ها قصد انجام آن را دارند. نازی ها می‌خواهند طی یک مراسمی هنریچ را احضار کنند و از قدرت او استفاده کنند. سازمان دوباره بلازکو ویکز را به قلعه ولفنشتاین می فرستد تا جلوی وقوع این اتفاق را بگیرد. بلازکو ویکز از سدی می گذرد تا وارد روستایی به نام پادربوردن شود  و تمام ژنرال های نازی در این روستا را می کشد. سپس راه خود را ادامه می دهد تا به محل زندانی شدن هنریچ برسد بلازکو ویکز متوجه می شود که مراسم احضار صورت گرفته و هنریچ از زندان آزاد شده. بلازکو ویکز با هر سختی که شده هنریچ را برای همیشه نابود می کند. در میان پرده پایانی بازی بلازکو ویکز را می بینیم که هنوز در حال کشتن نازی ها است.

داستان بازی Outlast

شخصیت اصلی بازی خبرنگاری به نام مایلز آپشر است که به دلیل پیدا نکردن سوژه های خوب خبری علاقه زیادی به تهیه خبر از سوژه هایی دارد که خبرنگاران دیگر از آن ها بیزارند. در یکی از همین روز ها فردی ناشناس از تیمارستان Mount Massive ایمیلی به مایلز می زند و درباره اتفاقات و آزمایشات عجیبی که در این تیمارستان رخ داده به مایلز خبر میدهد و از او می خواهد که هر چه زودتر به آنجا بیاید و تیمارستان را از نزدیک ببیند. مایلز هم که سوژه خوبی پیدا کرده همراه با دو عدد باتری و دوربین فیلم برداری راهی تیمارستان متروکه می شود. از بدو ورود به ساختمان تیمارستان با فردی قوی هیکل به نام کریس واکر آشنا می شود که میانه خوبی با غریبه ها ندارد. کریس واکر مایلز را به طبقات پایین تر پرتاب می کند. در همان زمان پدر روحانی تیمارستان خود را به مایلز می رساند و با دیدن دوربین او متوجه می شود که او خبرنگار است و به او می گوید باید مدارکی که نشان دهنده وحشیانه بودن آزمایشات صورت گرفته در این تیمارستان بوده را جمع آوری کنی و به مردم بگی. مایلز به اتاق کنترل می رود تا اوضاع را بررسی کند که ناگهان پدر روحانی را می بیند که برق ها را قطع می کند. مایلز برق را وصل می کند و دوباره به اتاق کنترل برمیگردد که ناگهان پدر روحانی با سرنگی مایلز را بیهوش می کند و سر مایلز را به سمت مانیتور میگیرد و می گوید تو باید رسالت خبری خودت رو قبل از رفتنت انجام بدی. بر روی صفحه مانیتور فیلمی پخش می شود که در آن موجودی نامرئی در حال مبارزه با تعدادی سرباز است و پدر روحانی این موجود را دیوار رو Walrider می نامد. مایلز در سلولی به هوش می آید. یکی از دیوانه های تیمارستان در سلول مایلز را باز می کند و می رود. مایلز دو نفر دو قلو را می بیند که در حال صحبت درباره مایلز و پدر روحانی هستند. در ادامه مایلز بعد از تعقیب و گریز های فراوان از دست کریس واکر تلاش می کند هر چه سریع تر از تیمارستان فرار کند اما ناگهان اسیر دکتری به نام ریچارد ترگر می شود. دکتر ترگر مایلز را به صندلی می بندد و او را به اتاقی می برد تا دو تا از انگشت های مایلز را با قیچی بزرگش قطع کند. مایلز خود را از بند دکتر دیوانه آزاد می کند و وارد آسانسوری می شود در همین حین دکتر هم وارد آسانسور می شود اما مایلز او را به بیرون می اندازد و دکتر بین دو طبقه آسانسور گیر می کند و می میرد. در ادامه مایلز بار دیگر پدر روحانی که مارتین نام دارد را می بیند. پدر مارتین از زنده بودن مایلز خوشحال می شود و به مایلز می گوید که در جایی بیرون از داخل تیمارستان پیش او برود. مایلز در ساختمانی دیگر پدر مارتین را می بیند و سعی می کند خود را به او برساند اما در حین یک پرش ناموفق دوربین مایلز به طبقات پایین پرت می شود و مایلز مجبور می شود برای برداشتن آن به طبقات پایین برود و هر چه سریعتر خود را به پدر مارتین برساند. مایلز پدر مارتین به صلیب کشیده شده را پیدا می کند. پدر مارتین به مایلز می گوید که کلید آسانسور را بردارد و خود را به آزمایشگاه تیمارستان برساند. سپس دیوانه ها پدر مارتین را به آتش می کشند. مایلز خود را به آزمایشگاه می رساند و همان موجود نامرئی را می بیند. مایلز فرار می کند اما کریس واکر هم که در آزمایشگاه بوده مایلز را پیدا می کند و به اطراف پرتابش می کند که ناگهان موجود نامرئی کریس واکر را تکه تکه می کند و می کشد. مایلز در این آزمایشگاه مرد ویلچرنشینی به نام دکتر رادولف ورنیک را می بیند که در اتاقی خود را قرنطینه کرده. ورنیک درباره تاریخچه این تیمارستان به مایلز می گوید این تیمارستان آزمایشگاهی برای شرکتی به نام مارکوف که عده ای از دانشمندان آلمانی در آن فعالیت داشتند بود. ورنیک می گوید که آنها قصد داشتند که از افراد دیوانه چیزهای ماوراطبیعه بسازند و موفق شدند روی فردی به نام بیلی این آزمایش را به سرانجام برسانند. ورنیک می گوید که این موجود نامرئی همان بیلی است. بیلی ورنیک را همانند پدر خود می داند و به او آسیبی نمی رساند اما ورنیک قصد نابودی بیلی را دارد. ورنیک به مایلز می گوید که اگر میخواهد از این تیمارستان زنده بیرون برود باید جسم این موجود نامرئی که همان بدن بیلی است را بکشد. مایلز بدن بیلی که درون محفظه ای قرار داشتن را از بین می برد اما با این کار موجود نامرئی وارد بدن مایلز می شود. مایلز خود را به در خروجی می رساند که ناگهان چند سرباز وارد آزمایشگاه می شوند و به مایلز تیراندازی می کنند. دکتر ورنیک متعجب می شود و می گوید موجود نامرئی یک بدن جدید برای خود پیدا کرده. در صحنه پایانی بازی صفحه سیاه می شود و ما صدای موجود نامرئی را می شنویم که در حال سلاخی کردن سربازان است.