داستان بازی Who Am I

داستان این بازی بسیار ساده و کوتاه است. شخصیت بازی مامور مخفی است که حافظه خود را از دست داده و حال در تلاش است حافظه خود را دوباره بدست آورد. این فرد پس از جستجو کردن و گشت و گذار در شهر لیستی را پیدا می کند که در آن طرز تهیه دارویی در آن نوشته شده که با آن می تواند حافظه خود را بدست بیاورد. مامور مخفی دارو را می سازد و می خورد و حافظه خود را بدست می آورد. فرد به یاد می آورد که او در واقع یک مامور مخفی است که برای دستگیری یک دانشمند دیوانه به این شهر آمده و اگر جلوی این دانشمند را نگیرد تمام دنیا نابود می شود. مامور مخفی دانشمند را که در حال عملی کردن نقشه هایش بود پیدا می کند و قبل از آنکه دانشمند بتواند کاری بکند مامور مخفی او را دستگیر می کند.

داستان بازی P.T

بازی سایلنت هیلز پی تی در واقع یک دموی کنسل شده است و نمی توان از آن به عنوان یک بازی کامل یاد کرد. بنابراین هیچ گاه نمی توان داستان کامل این بازی را بیان کرد زیرا این بازی هیچ وقت منتشر نشده است و تنها می توان به تئوری ها و دیالوگ های بازی اکتفا کرد. بازی از جایی شروع می شود که شخصیت اصلی بازی یعنی مردی با چهره نورمن ریداس وارد خانه ای مرموز می شود و از بدو ورود به خانه با اتفاقات عجیبی مواجه می شود. رادیوی خانه روشن می شود و خبر از قتلی که در همین خانه مرموز اتفاق افتاده می دهد. ظاهرا مرد خانواده اسلحه ای از یک اسلحه فروشی محلی می خرد و خود را به خانه می رساند و زن باردار و پسر 10 ساله و دختر 6 ساله خود را می کشد. پلیس این مرد را در حالی که به رادیوی ماشین گوش می کرده پیدا می کند اما این تنها یکی از قتل هایی است که توسط پدران در این منطقه از شهر رخ داده است. پس از تمام شدن خبر شخصیت بازی از در انتهای راهروی خانه وارد می شود اما باز هم خود را در همان مکانی می بیند که تازه وارد خانه شده بود. این قضیه چندین و چند مرتبه دیگر هم تکرار می شود. در واقع این مرد در یک لوپ گیر می کند و برای خارج شدن از این وضعیت باید معمای این خانه را حل کند. مرد متوجه می شود روحی در این خانه حضور دارد که متعلق به همسر مرد قاتل است و حال این خانه را به تسخیر خود در آورده است. در نهایت مرد با حل کردن معمای این خانه موفق می شود از خانه به بیرون برود اما در پایان بازی صدایی پخش می شود که سوالات زیادی را در ذهن ایجاد می کند. این صدا می گوید که (پدر فردی بی روح و احساس بود که رفتار های تکراری زیادی داشت هر روز یک نوع غذا می خورد لباس های تکراری می پوشید و فقط یه نوع بازی رو بازی می کرد و در نهایت هم یه روزی همه اعضای خانواده را کشت اون حتی برای این کار هم ابتکاری نداشت. من شکایتی نمی کنم. من فقط داشتم از خستگی می مردم. ولی حدس بزن بعدش چی؟ من دوباره برمی گردم و این بار اسباب بازی های جدیدم رو با خودم میارم.) پس از پخش این صدا کات سینی نشان داده می شود که در آن از چهره شخصیت بازی که همان نورمن ریداس است رونمایی می شود و نام بازی از پی تی به سایلنت هیلز تغییر می کند. اما سوالی که برای مخاطب بوجود می آید این است که آن صدا متعلق به چه کسی بود و شخصیت اصلی چرا به این خانه آمده بود؟ بنا بر برخی تئوری ها این صدا و این شخصیت همان پسر 10 ساله خانواده است که از آن حادثه جان سالم به در برده و اکنون بعد از سالها به خانه خود بازگشته است.

داستان بازی Limbo

بازی لیمبو فاقد هرگونه دیالوگ و یا صداگذاری برای شخصیت های درون بازی است اما با این وجود این بازی بدون استفاده از هیچ دیالوگ و صداگذاری داستان پسری را روایت می کند که در جنگلی مرموز و تاریک از خواب بیدار می شود و پس از بیداری راهی سفری پر خطر برای پیدا کردن خواهرش می شود. اگر بخواهیم خلاصه داستان این بازی را بگوییم باید به همین جمله ی بالا اکتفا کنیم اما اگر بخواهیم داستان کامل را بگوییم باید گفت که هیچ قانون و محدودیتی برای روایت کردن داستان این بازی وجود ندارد و شما می توانید خودتان داستان این بازی را بر طبق فرضیات و تئوری های خودتان روایت کنید. به همین دلیل تئوری ها و داستان های بسیار زیادی برای این بازی آورده شده و هیچ کدام هم رد یا مورد قبول واقع نشده اند. داستان این بازی از جایی شروع می شود که شخصیت اصلی بازی یعنی پسری بی نام و نشان در جنگلی مرموز و تاریک از خواب بیدار می شود و بلافاصله پس از بیداری به سوی مقصدی نامشخص به راه می افتد. پسر در طول راه با عنکبوتی غول پیکر رو به رو می شود و آن را می کشد. پسر همچنین با تعدادی انسان نیز رو به رو می شود که قصد اذیت و آزار او را دارند. پسر موانع زیادی را پشت سر می گذارد و از جنگل خارج می شود و وارد مکانی مدرن تر می شود. این مکان مدرن تر که در واقع یک شهر است پر از چرخ دنده ها مسلسل ها و پازل های مرموز است و پسر باز هم تمام موانع را پشت سر می گذارد تا اینکه به دختری می رسد. اما قبل از اینکه پسر بتواند به دختر نزدیک شود توسط کرمی که بر روی سر پسر می افتد از راه منحرف می شود. پسر بار دیگر تلاش می کند خود را به دختر برساند و این بار خود را از دروازه ای عبور می دهد و دوباره وارد جنگل می شود و بر روی زمین می افتد. پسر از روی زمین بلند می شود و به دنبال دختر گردد و او را در چند قدمی خود می بیند. پسر آرام آرام خود را از پشت سر دختر به او نزدیک می کند. ناگهان دختر متوجه پسر می شود و پسر سر جایش می ایستد و صفحه بازی سیاه می شود و تمام. بازی به اتمام می رسد و این تمام شدن آغازگر بوجود آمدن سوال زیادی در ذهن شما می شود زیرا پس از تمام شدن بازی منوی بازی تغییر می کند. نردبان خانه درختی شکسته است و در همان مکانی که دختر را در پایان بازی دیدیم مگس های زیادی جمع شده است. این پایان بندی ما را بیشتر به فکر وا می دارد تا در معنای عنوان بازی و ارتباط آن با دنیای بازی نیز فکر کنیم. در واقع این بازی در لیمبو یا همان برزخ در جریان است و پسر در جنگلی از خواب بیدار می شود که آن جنگل نیز بخشی از برزخ است و موجودات و انسان هایی که در طول بازی با آنها مواجه می شود همگی نشان دهنده ترس های این پسر در طول زمان زندگی اش هستند. زندگی مدرن و همچنین وجود تله های کشنده و مسلسل های جنگی نشان دهنده اتفاقات مهم در طول زندگی پسر هستنند اما با وجود همه اینها پسر با امید به اینکه می تواند خواهرش را در برزخ پیدا کند تا انتهای راه را می رود و از دروازه ای عبور می کند و خود را به خواهرش می رساند. اما پس از رسیدن این دو خواهر و برادر به یکدیگر اتفاق دیگری نیز رخ می دهد که به لطف صفحه سیاهی که در انتهای بازی نشان داده می شود ما شاهد این اتفاق نخواهیم بود اما نتیجه این اتفاق منجر به وارد شدن خواهر پسر به برزخ نیز می شود. پس از تغییر کردن منوی بازی متوجه می شویم که چمن های جنگل بلند تر شده اند و در همان مکانی که خواهر و برادر یکدیگر را پیدا می کنند مگس هایی جمع شده اند و این بیانگر آن است که هر دو نفر در جنگل مرده اند. اما همانطور که قبلا هم اشاره شد این بازی فاقد دیالوگ است و تنها تئوری های افراد مختلف داستان فعلی این بازی را بوجود آورده است.       

داستان بازی Cuphead

روزی روزگاری در یک جزیره جادویی به نام Inkwell Isle دو برادر به نام های کله فنجونی و مرد لیوانی به همراه کتری پیری زندگی می کردند. یک روز دو برادر بدون توجه به نصیحت های کتری پیر از خانه خود دور می شوند و سر از کازینوی شیطان در می آورند. دو برادر وارد کازینو می شوند و شروع می کنند به بازی کردن با افراد داخل کازینو و از همه آنها برنده می شوند. ناگهان صاحب کازینو یعنی خود شیطان خود را به دو برادر می رساند و به آنها پیشنهاد یک بازی را می دهد. شیطان به آنها می گوید که اگر دو برادر برنده شوند تمام دارایی شیطان متعلق به دو برادر می شود اما اگر شیطان برنده شود شیطان روح آنها را تصاحب خواهد کرد. مرد لیوانی که متوجه حقه شیطان می شود سعی می کند جلوی کله فنجونی را بگیرد اما کله فنجونی تاس را می ریزد و بازی می کند. متاسفانه شیطان برنده بازی می شود و حال دو برادر برای نجات خود به شیطان التماس می کنند و از او می خواهند تا از این کار منصرف شود. شیطان ازتصاحب روح دو برادر منصرف می شود اما لیستی را به دست آنها می دهد و به آنها می گوید که در عوض باید تا نیمه شب فردا روح تمام کسانی را که به شیطان بدهکارند را به او برگردانند و در غیر این صورت شیطان روح دو برادر را تصاحب می کند.دو برادر خود را به کتری پیر می رسانند تا برای نجات خود از این مخمصه راهنمایی بگیرند. کتری پیر به آنها می گوید که فعلا طبق خواسته شیطان عمل کنند و روح بدهکاران را جمع آوری کنند اما روح ها را به دست شیطان ندهند و از این ارواح برای شکست دادن شیطان استفاده کنند. از آن طرف شیطان و پادشاه تاس که از مهارت های دو برادر در جمع آوری روح ها شگفت زده شده اند منتظر ورود مجدد این دو برادر به کازینوی شیطان هستند. دو برادر پس از جمع آوری ارواح تمام بدهکاران خود ار به کازینوی شیطان می رساندد اما د رعوض با پادشاه تاس رو به رو می شوند. پادشاه تاس هم مانند شیطان با دو برادر بازی می کند اما دو برادر موفق می شوند برنده بازی شوند و روح او را هم بدست بیاورند. سپس دو برادر خود را به شیطان می رسانند. شیطان از اینکه دو برادر تمامی ارواح را برای او جمع آوری کرده اند خوشحال می شود و از آنها می خواهد که ارواح را به شیطان بدهند و عضو گروه شیطان شوند. دو برادر تسلیم شیطان نمی شوند و با او مبارزه می کنند و او را شکست می دهند. دو برادر پس از شکست دادن شیطان لیست بدهکاران به شیطان را از بین می برند و تمام ارواح بدهکاران را به خودشان بر می گردانند. دو برادر خود را به کتری پیر و بقیه اهالی جزیره می رسانند و ماجرا را برای آنها تعریف می کنند. اهالی جزیره نیز به پاس این کار بزرگ جشن می گیرند. در میان پرده پایانی بازی متوجه می شویم که کله فنجونی و مرد لیوانی به اهالی جزیره قول می دهند که دوباره دردسر درست نکنند. اما مدتی بعد دردسر دیگری به سراغ دو برادر می آید که ماجرای آغازگر داستان دیگری است. ( جمله ای که در آخرین کات سین بازی می بینیم ممکن است بیانگر ساخت قسمت دوم این بازی باشد.)  

داستان بازی Max Payne

داستان بازی از جایی شروع می شود که شخصیت اصلی بازی که پلیسی به نام مکس پین است بر پشت بام برج ایزر رفته و ماموران پلیس در حال ورود به برج برای دستگیری او هستند. بازی فلش بکی به 3 سال پیش می زند و راوی داستان که خود مکس پین است داستان زندگی خود را تعریف می کند. 3 سال پیش مکس پین از اداره پلیس نیویورک به بیرون می آید تا بتواند در کنار همسرش میشل پین و دختر نوزادش رز پین زندگی آرامی را شروع کند اما در روزی از روز ها عده ای معتاد که تحت تاثیر ماده مخدری به نام والکایر و مسلح بودند به خانه مکس می آیند و همسر و دختر نوزاد او را به قتل می رسانند. پس از این حادثه تلخ مکس تصمیم می گیرد پیش دوست قدیمی خود یعنی الکس برگردد و به عنوان پلیس مخفی مبارزه با مواد مخدر فعالیت کند تا بتواند منشا این مواد مخدر عجیب را پیدا کند. 3 سال بعد و در زمان حال مکس موفق می شود به خانواده ای مافیایی به نام خانواده پانچیلو به سرکردگی جک لوپینو نفوذ کند و اطلاعات زیادی در مورد این خانواده بدست بیاورد. البته تنها کسانی که از هویت مکس خبر داشتند الکس و پلیس دیگری به نام بی. بی بودند. روزی الکس به مکس تلفن می کند و از او می خواهد تا به ایستگاه مترویی بیاید تا اطلاعات جدیدی به مکس بدهد. مکس خود را به الکس می رساند اما قبل از آنکه الکس بتواند اطلاعات را به مکس بدهد توسط افراد لوپینو کشته می شود. مکس خود را به هتل لوپینو می رساند اما با دو نفر به نام برادران فینیتو رو به رو می شود. لوپینو که از هویت مکس خبر دار شده است برادران فینیتو را برای کشتن مکس می فرستد اما مکس هر دوی آنها را می کشد. مکس اسنادی را پیدا می کند که در آن جک لوپینو به یکی از نوچه هایش یعنی وینی گوگنیتی نامه ای نوشته است و در آن به فرد خلافکاری به نام ریکو مورتی اشاره کرده است. مکس هتل را برای پیدا کردن ریکو مورتی جستجو می کند و در نهایت او را در کنار زنی پیدا می کند. مکس هر دوی آنها را می کشد و سپس از هتل بیرون می رود و راهی آپارتمان پایین شهر لوپینو می شود. مکس پین متوجه می شود که بین افراد وینی گوگنیتی و خلافکاران روسی که رئیس شان مردی به نام ولادیمیر لم است درگیری بوجود آمده. مکس پین برای پیدا کردن وینی گوگنیتی آپارتمان لوپینو را جستجو می کند اما در حین جستجو مردی ناشناس به نام آلفرد وودن به مکس تلفن می کند و به او می گوید که پلیس فکر می کند مکس پین قاتل الکس است و در حال حاضر مکس تحت تعقیب پلیس است. در همان موقع رئیس پلیس جیم براوورا از راه می رسد و از مکس پین می خواهد که تسلیم پلیس شود. مکس پین فرار می کند و به جستجوی خود ادامه می دهد. مکس وینی گوگنیتی را پیدا می کند و پس یک درگیری طولانی مکس موفق می شود وینی را شکست بدهد و از او مکان جک لوپینو را بپرسد. وینی به مکس می گوید که لوپینو در کلوپ راگناروگ است و مکس راهی کشتن او می شود. مکس متوجه می شود که لوپینو فردی است که به مراسمات شیطانی و خرافات علاقه بسیاری دارد. مکس لوپینو را که در حال انجام مراسمی شیطانی بود پیدا می کند و او را می کشد اما در همان زمان دختری به نام مونا ساکس که او نیز از افراد سابق پانچیلو بوده است سر و کله اش پیدا می شود. مونا نیز مثل مکس به دنبال رؤسای این خانواده مافیایی است اما از طرفی نمی تواند با مکس همراه شود. مونا مکس را بیهوش می کند و از کلوپ بیرون می رود. مکس در زمان بیهوشی کابوس شب قتل خانواده اش را می بیند و وقتی به هوش می آید متوجه می شود که او در زیرزمین هتل لوپینو و به صندلی بسته شده است. مردی به نام فرانکی که از آدمکش های پانچیلو است با چوب بیس بال مکس را کتک می زند و از زیر زمین بیرون می رود. مکس خود را آزاد می کند و قبل از اینکه به سراغ پانچیلو برود هتل را جستجو می کند تا فرانکی را پیدا کند. مکس فرانکی را می کشد و از هتل بیرون می رود اما چند لحظه بعد ولادیمیر لم سر و کله اش پیدا می شود تا با مکس صحبت کند. ولادیمیر به مکس پیشنهاد همکاری می دهد و از او می خواهد وارد کشتی به نام چارون شود و محموله ای که شامل اسلحه های پیشرفته است را برای ولادیمیر بیاورد. ظاهرا این محموله متعلق به یکی از افراد پانچیلو یعنی بوریس دایم است و ولادیمیر برای شکست دادن پانچیلو به این سلاح ها احتیاج دارد. مکس پیشنهاد ولادیمیر را قبول می کند و پس از کشتن بوریس دایم محموله را به ولادیمیر تحویل می دهد و تعدادی اسلحه نیز برای خود بر می دارد. مکس به دان پانچیلو تلفن می کند و از او می خواهد تا برای انجام معامله ای به رستوران پانچیلو بیاید. مکس وارد رستوران می شود اما اثری از دان پانچیلو نمی بیند. ناگهان رستوران آتش می گیرد و مکس از رستوران خارج می شود و خود را به ولادیمیر می رساند. ولادیمیر مکس را با ماشین به عمارت پانچیلو می برد. مکس پس از جستجوی عمارت و کشتن آدمکش های دان پانچیلو او را پیدا می کند اما قبل از اینکه مکس دان را بکشد آدمکش های دیگری به او شلیک می کنند. این افراد آدمکش های زنی قدرتمند به نام نیکول هورن هستند. افراد نیکول مکس را دستگیر می کنند و نیکول مقدار زیادی از ماده مخدر والکایر را به مکس تزریق می کند و پس از آن به کارخانه اسلحه سازی می رود. مکس دوباره کابوس شب قتل خانواده خود را می بیند و پس از به هوش آمدن راهی کارخانه اسلحه سازی می شود. مکس متوجه می شود که در زیر کارخانه اسلحه سازی مکانی وجود دارد که ارتش آمریکا برای انجام برخی آزمایش ها از آن استفاده می کرده است. مکس وارد زیر زمین کارخانه اسلحه سازی می شود و اسنادی را پیدا می کند که به پروژه ای به نام پروژه والهالا و والکایر اشاره شده. ظاهرا این پروژه هیچ گاه به سرانجام نرسیده است اما نیکول هورن به طور خود مختار پروژه را ادامه داده است و ماده مخدر والکایر را تولید کرده است. مکس همچنین متوجه می شود که 3 سال پیش همسر مکس از این پروژه اطلاعاتی بدست آورده بوده و نیکول برای اینکه این اطلاعات به بیرون درز پیدا نکنند نقشه قتل خانواده مکس را کشیده. بی. بی یا همان پلیسی که از هویت مکس خبر دارد به مکس تلفن می کند و از او می خواهد که به پارکینگی بیاید. مکس به بی. بی شک می کند و پس از ملاقات با او متوجه می شود که بی. بی همان قاتل الکس است. مکس بی. بی را می کشد. آلفرد وودن یا همان مرد ناشناس به مکس تلفن می کند و از او می خواهد تا به دفتر او برود. مکس با آلفرد که فردی تک چشم است ملاقات می کند. آلفرد به مکس می گوید که سازمان او یعنی سازمان اینرسرکل درباره پروژه والهالا تحقیقات بسیاری انجام داده است و متوجه شده است که نیکول هورن مالک شرکت ایزر پشت تمام این ماجراها است. آلفرد از مکس می خواهد که نیکول را بکشد و به اقداماتش پایان دهد. در همان زمان آدمکش های نیکول وارد دفتر آلفرد می شوند و به او شلیک می کنند و مکس ناچار می شود از ساختمان اینرسرکل فرار کند. مکس راهی کشتن نیکول می شود و خود را به برج ایزر می رساند. مکس در برج ایزر بار دیگر مونا ساکس را می بیند. مونا نیز برای کشتن نیکول آمده است اما توسط افراد نیکول تیر می خورد و پنهانی فرار می کند. مکس نیکول را که قصد فرار با هلی کوپتر شخصی خود را دارد پیدا می کند. مکس هلی کوپتر نیکول را نابود می کند و این باعث کشتن نیکول می شود. در میان پرده پایان بازی مکس را می بینیم که توسط پلیس ها دستگیر می شود و آلفرد وودن را می بینیم که از حمله ای که در دفترش به او شد جان سالم به در برده است.