داستان بازی Wolfenstein
داستان این بازی ادامه نسخه بازگشت به قلعه ولفنشتاین است و از جایی شروع می شود که شخصیت اصلی یعنی ویلیام بی جی بلازکو ویکز از طرف سازمان او اس ای ماموریت می یابد که وارد کشتی به نام تیرپیتز شده و یک نشان باستانی که نازی ها آن را پیدا کرده اند را بردارد و خود کشتی را که حامل موشک بود را نیز نابود کند. بلازکو ویکز نشان را به رئیس سازمان خود نشان می دهد و او نیز به بلازکو ویکز می گوید که ژنرالی نازی به نام زتا از این شی باستانی برای قدرت بیشتر میخواهد استفاده کند. این نشان با کریستال هایی که هر کدام قدرتی جداگانه به صاحب نشان می دهد کامل می شود و از این قدرت ها برای انجام مراسمی به نام خورشید سیاه و برای کسب قدرت بیشتر استفاده می کنند. سازمان به بلازکو ویکز می گوید که تنها جایی که می توان از قدرت کامل این نشان استفاده کرد شهری در آلمان به نام آیزن استادت است. بلازکو ویکز با قطار به این شهر می رود تا بتواند به راز این نشان پی ببرد. از همان ابتدای ورود به این شهر نازی ها به دنبال بلازکو ویکز می گردند. بلازکو ویکز با فردی به نام اریک اِنگل از اعضای فرقه دایره کریسا آشنا می شود. بلازکو ویکز و اریک با کمک هم از دست نازی ها فرار می کنند اما در حین فرار اریک یکی از محموله های نازی ها را منفجر می کند و متوجه می شود که ماده ای در این محموله وجود دارد که باعث معلق ماندن اجسام در محیط می شود. بلازکو ویکز وارد شهر آیزن استادت می شود و با کارولین بکر رئیس فرقه دایره کریسا ملاقات می کند. کارولین به بلازکو ویکز می گوید که ژنرال زتا آخرین بار در یکی از مناطقی که نازی ها آن را برای بدست آوردن یکی از کریستال ها حفاری کرده اند دیده است. بلازکو ویکز خود را به آنجا می رساند و مردی به نام سرجی کولو از اعضای فرقه طلوع طلایی را در آنجا می یابد. سرجی به بلازکو ویکز می گوید که من بر روی علائم باستانی این منطقه تحقیق می کردم که نازی ها من را دستگیر کردند و من هم مکان نشان باستانی که تول نام دارد را به آنها گفتم. بلازکو ویکز مانع دستیابی نازی ها به نشان باستانی می شود و متوجه می شود این نشان شبیه همان نشانی است که در ماموریت های قبلی اش مشابه آن را بدست آورده. سرجی کریستالی به بلازکو ویکز می دهد تا بتواند با آن دیوار ها و اجسام نامرئي را ببیند و به بلازکو ویکز می گوید که کریستال دیگری هم در این مکان وجود دارد. بلازکو ویکز کریستال بعدی را هم پیدا می کند که به او توانایی کند کردن زمان را می دهد. بلازکو ویکز یک دروازه نیز پیدا می کند که نازی ها برای مراسمات خود قصد استفاده از آن را داشتند. بلازکو ویکز زتا را در آنجا پیدا نمی کند و دروازه را نابود می کند و از آن مکان فرار می کند. بلازکو ویکز پیش کارولین می رود و کارولین به او می گوید که در کلیسای شهر نازی ها در حال انجام مراسماتی هستند و بلازکو ویکز هر چه زودتر باید جلوی آنها را بگیرد. اریک و بلازکو ویکز با کمک هم نازی ها را می کشند و بلازکو ویکز جلوی اجرای مراسم نازی ها را می گیرد اما نیرویی که به نام نیروی خورشید سیاه معروف است در شهر پخش می شود که برخی نازی ها را تبدیل به موجودات قوی تر و وحشتناک تر می کند. بلازکو ویکز از کلیسا به بیرون می رود. بلازکو ویکز با رئیس فرقه طلوع طلایی یعنی لئونید الکساندرو ملاقات می کند و او به بلازکو ویکز درباره قدرت های خارقالعاده کریستال ها می گوید. الکساندرو به بلازکو ویکز می گوید که قبلا گروهی را برای تحقیقات بین نازی ها فرستادیم اما خبری از آنها نشده حال بلازکو ویکز باید کمک به اعضای این فرقه کند بلازکو ویکز با یکی دیگر از اعضای این فرقه ملاقات می کند و او به بلازکو ویکز می گوید که این گروه دو نفره کریستال دیگری را پیدا کردند اما قبل از آنکه اطلاعات دیگری بدهند کشته شدند حال بلازکو ویکز باید به دنبال این کریستال برود. بلازکو ویکز وارد مزرعه ای می شود که نازی ها در زیر این مزرعه پایگاه بزرگی ساخته بودند. بلازکو ویکز کریستال سوم را که یک سپر بزرگ برای بلازکو ویکز ایجاد می کند را پیدا می کند و از پایگاه فرار می کند. در حین فرار بلازکو ویکز موجوداتی میمون شکل که ساخته نازی ها بود را می بیند. بلازکو ویکز پیش الکساندرو می رود و او به بلازکو ویکز می گوید که پرستاری به الکساندرو اطلاع داده که نازی ها در حال انجام آزمایشاتی در بیمارستان هستند. بلازکو ویکز خود را به بیمارستان می رساند و می بیند که سربازی با شمشیر های لیزر مانند به صورت نامرئي پرستاران را می کشد. بلازکو ویکز این سرباز را دنبال می کند و می کشد و متوجه می شود که در زیر زمین این بیمارستان نازی ها در حال استفاده از نیروی خورشید سیاه هستند. بلازکو ویکز یک دانشمند و یک افسر نازی را پیدا می کند که در کنار دروازه ای ایستاده اند. افسر نازی با دیدن بلازکو ویکز دانشمند را به سمت دروازه هل می دهد و ناگهان دانشمند تبدیل به هیولایی بزرگ می شود و افسر را می کشد. بلازکو ویکز و هیولا وارد دروازه می شوند اما بلازکو ویکز از دروازه خارج می شود و کریستال چهارم که توانایی چند برابر شدن قدرت شلیک ها را به بلازکو ویکز می داد را بر می دارد و از آزمایشگاه نازی ها بیرون می رود. بلازکو ویکز پیش کارولین می رود و کارولین به بلازکو ویکز می گوید که باید به یکی از کارخانه های شهر برود و فعالیت های نازی ها را رصد کند. بلازکو ویکز ژنرال زتا را در این کارخانه پیدا می کند که به ظاهر انسان اما قدرت های فرا انسانی پیدا کرده است. بلازکو ویکز زتا را می کشد و از کارخانه بیرون می رود. بلازکو ویکز متوجه می شود که اعضای فرقه دایره کریسا به دلیل کشته شدن زتا و برای آزادی شهر در حال تعويض مقر خود هستند. کارولین به بلازکو ویکز می گوید که باید به مرکز شهر برود تا مقر جدید را ببیند. بلازکو ویکز مقر جدید را می یابد و متوجه می شود که کارولین اسیر نازی ها شده است. اریک و بلازکو ویکز و سایر اعضای فرقه راهی نجات کارولین می شوند. بلازکو ویکز کارولین را پیدا می کند که یک نازی تنومند به نام هنس گروس او را گرفته و یکی از افسران ارشد آلمانی به نام دث هد( در نسخه قبلی نیز با دث هد رو به رو شدیم اما موفق به کشتن او نشدیم) نیز همراه او است. دث هد با استفاده از قدرت خورشید سیاه عنکبوتی غول پیکر را از دروازه ای وارد شهر می کند تا با بلازکو ویکز مبارزه کند. کارولین هم که سعی در فرار کردن داشت به دست هنس می میرد. بلازکو ویکز عنکبوت را می کشد و از آن جا فرار می کند. بلازکو ویکز متوجه می شود که دث هد برای انجام مراسم نهایی اش برای استفاده کامل از قدرت خورشید سیاه در تمام نقاط شهر برج هایی را ساخته است. بلازکو ویکز به مقر دایره کریسا می رود و با جوانی به نام هنس اشمیدت ملاقات می کند در همین هنگام نازی ها به مقر حمله می کنند اما بلازکو ویکز جلوی آنها را می گیرد. هنس اشمیدت به بلازکو ویکز می گوید که اریک به مقر فرقه طلوع طلایی رفته است. بلازکو ویکز خود را به اریک می رساند و متوجه می شود که الکساندرو هم گم شده است. بلازکو ویکز راهی متوقف کردن دث هد و نجات الکساندرو می شود. اریک همراه با بلازکو ویکز وارد فرودگاه نازی ها می شود اما نازی ها او را می کشند. بلازکو ویکز خود را به زپلین نازی ها می رساند تا جلوی دث هد را بگیرد. بلازکو ویکز هنس و دث هد و الکساندرو را می بیند که با هم صحبت می کنند. بلازکو ویکز متوجه می شود که الکساندرو کسی بوده که به نازی ها در انجام این مراسمات کمک می کرده و کسی که مقر کارولین را لو داده الکساندرو بوده است اما الکساندرو برای دث هد دیگر کارایی ندارد و به هنس دستور می دهد تا او را بکشد سپس دث هد و هنس وارد دروازه می شوند و بلازکو ویکز هم به دنبال آنها وارد دروازه می شود. هنس و دث هد که حالا قدرت خورشید سیاه را دارند متوجه ورود بلازکو ویکز می شوند. هنس که خود یک نشان دیگر به همراه دارد با بلازکو ویکز مبارزه می کند و بلازکو ویکز با کمک کریستال های خود هنس را می کشد. دث هد از دروازه خارج می شود و فرار و بلازکو ویکز هم خارج می شود و با چتر نجاتی از زپلین در حال نابودی خود را به پایین پرت می کند و روی زمین فرود می آید. بلازکو ویکز ماموریت کشتن ژنرال زتا و پی بردن به راز نشان باستانی را با موفقیت به سرانجام می رساند اما باز هم موفق به کشتن دث هد نمی شود.