بازی از جایی شروع می شود که شخصیت اصلی داستان یعنی پتروویچ که به نظر یک عکاس است و دوستش سفر خود را از خانه ای متروک در دنیایی آخرالزمانی آغاز می کنند. در ابتدای سفر خود با خرسی مواجه می شوند و ناچار می شوند خرس را بکشند و شبی را در انباری متروک بمانند. فردای آن روز آنها سوار بر قطاری کوچک می شوند و پس از مدتی به شهرکی می رسند. پتروویچ و دوستش دزدانی را می بینند که در حال اذیت کردن پیرمردی و پسرش هستند. آنها دزدان را فراری می دهند و پیرمرد نیز به آنها اجازه می دهد شبی را در خانه او بمانند. فردای آن روز پتروویچ به همسر خود آنه تلفن می کند اما پس از اتمام مکالمه همان دزدان دوباره به خانه پیرمرد می آیند و پیرمرد را می کشند و پتروویچ و دوستش را سوار بر کامیونی می کنند. آنها موفق به فرار از دست دزدان می شوند اما دزدان آنها را تا ساختمانی متروکه تعقیب می کنند. پتروویچ و دوستش به تونل های مترو می رسند و ناچار می شوند از یکدیگر جدا شوند. پتروویچ پس از گذشتن از موانع زیادی از تونل بیرون می آید و به شهری می رسد و متوجه می شود که در این شهر خانه ای داشته است. پتروویچ در حین جستجوی خانه خود توسط زن و مردی چاقو می خورد اما خود را به خانه اش می رساند و آلبوم عکس خود را پیدا می کند. در میان پرده پایانی بازی پتروویچ را می بینیم که به علت خونریزی روی صندلی می میرد و از آن طرف هم دوست پتروویچ خود را به شهر می رساند اما حقیقتی در پایان بازی فاش می شود که در آن دوست پتروویچ همان شخصی بوده که سالها قبل در یک سانحه رانندگی با ماشین پتروویچ تصادف می کند.