قبیله کاج یک پیمان نامه سازش با دولت آمریکا امضا کرده بود ولی با وجود پایبندی سرخپوست ها به پیمان نامه دولت آمریکا تعهداتش را نادیده گرفته بود. حال رییس جمهور آمریکا تغییر کرده است. افکار همگانی و برخی از سران قبیله نسبت به بستن پیمان نامه نویی با آمریکا خوشبین هستند و رییس جمهور نو آمریکا را متفاوت از پیشینیانش می دانند. سارنجام پیمان نامه دیگری بسته می شود و قرار می شود که سرخپوست ها سلاح هایشان را تخویل دهند و به یک اردوگاه دیگر نقل مکان کنند. آکچا دلاوتر ترین جوان قبیله است. او مخالف واگذاری سلاح و بستن پیمان نامه نو است. او نمی خواهد که تفنگش را تحویل دهد. سرانجام قرار بر این می شود که تنها آکچا تفنگش را نگه دارد و بقیه جنگ افزارهایشان را تحویل آمریکایی ها بدهند. چند روز پس از آن قبیله به جای نو منتقل می شود و آکچا هم برای شکار رهسپار بیشه می گردد. فردای آن روز آکچا به همراه شکارهایش به اردوگاه باز می گردد ولی از دور می بیند که چادرها به آتش کشیده شده اند و خون و آتش همه جا را فرا گرفته است. پس از کشتن دشمنان آکچا به سوی چادر خانواده اش می رود ولی همسرش را نمی یابد. در میان مرده ها هم می گردد ولی بازی هم او را پیدا نمی کند. سپس او به یک پیرزن در حال مرگ بر می خورد. پیرزن رویداد ها را بازگو می کند و می گوید که مردمان قبیله در هنگام انجام آیین دینی سرخپوستی بودند که ناگهان آمریکایی ها به سویشان تاختند و آتش گشودند. مردم قبیله چون سلاحی برای جنگ نداشتند به دست آمریکایی ها کشته شدند. پیرزن می گوید که همسر آکچا را به بند کشیدند و با خودشان به پادگانشان بردند و نشانی این پادگان را تنها یک خانواده سفید پوست شکارچی می دانند. آکچا رهسپار کلبه خانواده شکارچی می شود. آکچا سرگذشت قبیله خود را برای شکارچی بازگو می کند و شکارچی نیز می گوید که خود نیز قربانی سیاست های جنگ طلبانه دولت آمریکا است. در نهایت شکارچی راهی پنهانی را به آکچا نشان می دهد و آکچا وارد پادگان آمریکایی ها می شود و موفق می شود فرمانده ای آمریکایی را در این پادگان بکشد. فرمانده در واپسین لحظات عمرش به آکچا می گوید که زن او را به بهای گرانی در شهری فروخته اند. آکچا راهی پیدا کردن همسر خود می شود و در نهایت او را پیدا می کند. در پایان آکچا و همسرش روانه قبیله همسر آکچا می شوند و سرگذشت خود را برایشان بازگو می کنند.