داستان بازی فرمانده مقاومت، عملیات یا نبرد آمرلی حول محور جنگ با داعش است و حوالی دهه 90 شمسی روایت می شود. بازی داستان زندگی رزمنده ای را دنبال می کند که زندگی اش تحت تاثیر جنگ های متعدد از جمله جنگ با داعش قرار گرفته و حال زندگی خود را وقف مبارزه علیه ظلم کرده است و در طول بازی نیز شاهد برخی از خاطرات جنگ و دلیری ها و رشادت های او و همرزمانش هستیم.

در ابتدا باید گفت که داستان بازی به شدت کوتاه است و سناریو و طرح کلی نبردها و شخصیت پردازی ها بسیار کلیشه ای و سطحی طراحی و نوشته شده اند که نتیجه آن چیزی جز کاسته شدن از جذابیت های روایی و داستانی این بازی نیست. با این حال اگر کمی انتظاراتمان را از این بازی ایرانی پایین بیاوریم، می توان گفت که با اثری رو به رو هستیم که از نظر داستانی نه آنقدرها خوب است که به یاد ماندنی شود و نه آنقدری بد است که نتوانیم با آن ارتباط بگیریم و آن را درک نکنیم.( گرچه این بازی و محتوای آن ظرفیت بهتر شدن را دارد و امیدواریم در آینده نه چندان دور شاهد ساخته شدن بازی هایی در خور و شایسته شهدای مقاومت و مدافعان حرم باشیم.)

و آنان که ظلم و ستم کردند به زودی خواهند دانست که به چه کیفرگاهی باز می گردند

سوره شعراء آیه 227

در ابتدای بازی شخصیت اصلی بازی یعنی تکاور بصیر را در حال دیدن کابوس از دست دادن یکی از دوستان خود می بینیم. سپس بصیر از خواب برمی خیزد و او را در حال مکالمه با فردی ناشناس می بینیم،‌ ظاهرا بصیر در حال تعریف کردن خاطرات گذشته خود برای آن فرد ناشناس است. بصیر در واقع یک مرد میانسال اهل کشور عراق است و به گفته او، در سن 24 سالگی شاهد ورود نیروهای آمریکایی به خاک کشور عراق و سقوط صدام بوده است و زمانی برای گروه عصائب اهل الحق (گروه شبه نظامی که در عراق و سوریه فعالیت می کند) و علیه رژیم بعث عراق مبارزه می کرده است. او پس از مجاهدت های فراوان پس از پنج سال از جنگ و خونریزی خسته شده و در سن 29 سالگی تصمیم به ترک کردن فضای جنگ و تشکیل خانواده می گیرد. او از شهرک صدر واقع در عراق به محله امیریه در آمرلی مهاجرت کرده و پس از ازدواج با زنی به نام سها، صاحب دو فرزند خردسال به نام های امجد و سوده می شود. بازی ما را به سالها قبل می برد جایی که بصیر در حال وقت گذراندن با خانواده خود است. در یکی از روزهای گرم تابستان ، بصیر به اصرار دخترش او را به پارک محله شان می برد. ناگهان در نزدیکی همان پارک انفجارهای گسترده ای رخ می دهند که منجر به تخریب بسیاری از قسمت های آن محله می شود. سپس صدایی از بلندگوها طنین اندازه می شود که صاحب آن یکی رهبران تروریستی داعش یعنی ابونعیم فاضل( برادرزاده ابو مصعب زرقاوی یکی از پایه گذاران القاعده) است. او دستور قتل عام مردم محله را صادر می کند و بصیر هم به سرعت به دنبال دخترش سوده می گردد. بصیر سوده را پیدا می کند اما متاسفانه در اثر یک انفجار دیگر دختر و خانواده اش کشته می شوند و بصیر هم در خانه اش به زمین می افتد و بیهوش می شود.

سپس بصیر خاطره دیگری را برای فرد ناشناس بازگو می کند. بصیر سالها قبل از کشته شدن اعضای خانواده اش افسر آموزش گروه عصائب اهل الحق بوده و نیروهای تازه نفس گروه را آموزش می داده است. در یکی از روزها یکی از دوستان و افسران ارشد ایرانی گروه یعنی سرهنگ رامین به نزد بصیر می آید و از او می خواهد تا در ماموریتی او را همراهی کند. ماموریت آنها نفوذ به یکی از پایگاه های آمریکا در نزدیکی استانداری کربلا و دستگیری چهار تن از افسران آمریکایی آن پایگاه بود. ظاهرا گروه عصائب اهل الحق با انجام این کار قصد تبادل این نظامیان آمریکایی با نیروهای اسیر شده خود را داشتند که خوشبختانه این عملیات با موفقیت انجام می شود.

بصیر همچنین درباره نفوذش به قلب داعش و آشنایی او با شخصی به نام ژنرال( به نظرم ژنرالی که در بازی می بینیم و درموردش می شنویم در اصل همان سردار و سپهبد شهید حاج قاسم سلیمانی است اما به دلایلی در طول بازی نه اسم واقعی او را می فهمیم و نه ظاهر او شبیه به یک ژنرال معروف و شناخته شده است) می گوید که از قضا فرد ناشناس هم آن ژنرال را می شناسد. فرد ناشناس از بصیر می پرسد که برای چه به دیدن او آمده و بصیر نیز توضیح می دهد که مردم آمرلی حدود دو ماه است که در محاصره داعش به سر می برند و مقاومت برای آنها روز به روز سخت تر و سخت تر می شود. به همین خاطر تعدادی از نظامیان آمرلی از جمله بصیر و دوستش رضا به فکر چاره ای برای شکستن محاصره افتادند و برای شروع به دنبال یکی از فرماندهان قدیمی جیش المهدی(یکی دیگر از گروه های شبه نظامی عراق) به نام شبیر در روستای الوحده واقع در جنوب کرکوک می روند. رضا و بصیر متوجه می شوند که روستای الوحده بسیار آب و هوای عجیبی دارد زیرا که در فصل تابستان هوای این روستا بسیار سرد است و برف نیز در حال بارش بر بام خانه های این روستا است. رضا و بصیر از مردی به نام صالح برای پیدا کردن شبیر کمک می گیرند و پس از ملاقات با شبیر،‌او به آنها می گوید که تنها راه شکستن محاصره حمله چند جانبه هم از خارج شهر و هم از داخل شهر به نیروهای داعش است اما بصیر می گوید این کار از داخل شهر امکان پذیر نیست زیرا تعداد زخمی ها زیاد و مهمات و غذا و دارو بسیار کم است. شبیر پیشنهاد می کند تا سیستم پدافند موشکی آمرلی را از کار بیندازند تا با این کار نیروهای مقاومت خارج از شهر بتوانند با هلی کوپتر برای نجات زخمی ها و رساندن مهمات به نظامیان شهر وارد آمرلی شوند. شبیر همچنین به بصیر می گوید برای این کار باید از مهندس طراح سیستم پدافند یعنی خالد صابر کمک بگیرند اما برای این کار ابتدا باید او را از چنگ داعش نجات دهند. ظاهرا خالد آخرین بار در اردوگاهی در نزدیکی ایستگاه برق آمرلی دیده شده است. ناگهان در حین صحبت های شبیر و بصیر نیروهای داعش به روستا حمله می کنند و بصیر و مردم روستا به مقابله با آنها می پردازند و موفق می شوند شر داعش را برای همیشه از سر آن روستا کم کنند. سپس رضا و بصیر راهی پیدا کردن خالد می شوند. آنها ابتدا وارد اتاق فرماندهی اردوگاه می شوند و متوجه می شوند مهندس در حال حاضر در ایستگاه برق آمرلی زندانی شده است. آنها پس از مبارزه با نیروهای داعشی بسیاری در ایستگاه برق از یکدیگر جدا شده تا به جستجو بپردازند که در نهایت بصیر موفق به پیدا کردن خالد می شود اما در حین فرار از ایستگاه برق دستگیر شده و هر دو زندانی می شوند. به زمان حال باز می گردیم و متوجه می شویم آن فرد ناشناسی که در ابتدای بازی با او صحبت می کردیم همان خالد صابر بوده. خالد یکی از دوستان صمیمی بصیر بود که 15 سال قبل و پس از به قتل رسیدن خانواده بصیر او را ترک می کند و بصیر هم سالها کابوس ترک شدن توسط او و مرگ دوست خود را می بیند. خالد نیز سرگذشت خود را برای بصیر تعریف می کند. ظاهرا بر خلاف بصیر، خالد مسیر همراهی کردن با ارتش بعث عراق و داعش را انتخاب می کند و در واقع یکی از افرادی که نقش مهمی در ساخت تسلیحات و سیستم های ردیابی و مخابراتی داعش داشته است خالد بوده و به گفته خودش، در کشته شدن خانواده بصیر و نابودی محله امیریه نقش داشته است و به همین علت عذاب وجدان گرفته و بصیر را ترک می کند. خالد پس از ترک بصیر به دام داعش و تروریست ها می افتد و علی رغم فرار های مکرر او ، باز هم ناچار به کمک کردن به تروریست ها می شود.

در همین اثنا نیروهای مقاومت خارج از شهر ایرانی برای بازپس گیری آمرلی عملیاتی را طراحی می کنند که در موج اول آنها سعی می کنند نیروهای داعش خارج از شهر را هدف قرار دهند تا آنها ناچار به عقب نشینی شوند.

چند ساعت بعد، رضا خود را به محل زندانی شدن خالد و بصیر می رساند و آنها را نجات می دهد. پس از خروج از ایستگاه برق خالد از رضا می خواهد تا خود را به اتاق کنترل اردوگاه داعش در همان نزدیکی ها برساند و یک مختل کننده سیگنال را برای او بیاورد و خودش به همراه بصیر سعی می کنند وارد شهر آمرلی شوند و خود را به ساختمان فرمانداری شهر برسانند. در هنگام ورود به شهر ناگهان تک تیراندازی به خالد شلیک می کند و خالد به ظاهر کشته می شود. بصیر هم با زحمت و تلاش و خشم بسیار وارد شهر می شود و تک تیرانداز را به تنهایی می کشد. ناگهان خالد که گویا صرفا زخمی شده بود خود را به بصیر می رساند و هر دو با هم به ساختمان فرمانداری می روند. ظاهرا مردم شهر به دستور نیروهای مقاومت ایران قصد بازپس گیری استادیوم فوتبال آمرلی را از چنگ داعش دارند و بصیر برای کمک به آنها و فرماندهی این حمله از خالد جدا شده و به نیروهای مقاومت داخل شهر ملحق می شود خالد نیز سعی می کند بر روی از کار انداختن پدافند موشکی کار کند. بصیر و مردم آمرلی موفق به بازپس گیری استادیوم فوتبال می شوند و خبر آن را به نیروهای مقاومت ایران می رسانند.

از آن طرف سرهنگ رامین نیز ماموریت می یابد تا به روستای آل بو احمد نفوذ کرده و اردوگاه های داعش در آن روستا را به طور کامل تصاحب کند و تمامی انبارهای مهمات آنها را نابود کند زیرا که این روستا محل بسیاری از انبارهای مهمات داعش در نزدیکی آمرلی بود.

چند ساعت پس از تصاحب ورزشگاه آمرلی توسط بصیر، نیروهای داعشی بیشتری به رهبری ابونعیم سعی می کنند هر طور شده خود را به ورزشگاه برسانند و مردم را به قتل برسانند اما با مقاومت کردن بصیر و مردم آنها موفق می شوند موج اول حملات آنها را به خوبی دفع کنند. ناگهان خبر بدی به بصیر می رسد. ظاهرا خالد موفق به از کار انداختن پدافند نشده و نیروهای مقاومت ایران با دستور مستقیم ژنرال در حال ورود به شهر هستند. ژنرال از بصیر می خواهد تا نهایت تلاشش را برای حفظ ورزشگاه تا زمان رسیدن هلی کوپتر بکند. در نهایت ژنرال از راه می رسد و از بصیر می خواهد تا برای جستجو برای پیدا کردن ابونعیم و نبرد نهایی با او آماده شود. بصیر خود را به فرمانداری آمرلی می رساند و با جسد خالد صابر رو به رو می شود.

همزمان با تلاش های بصیر برای پیدا کردن ابونعیم، رامین نیز وارد شهر شده و به مبارزه با نیروهای داعش تا نزدیکی های مسجد جامع آمرلی می پردازد و موفق می شود تلفات زیادی به داعش وارد کند ناگهان انفجاری رخ می دهد و قسمتی از ساختمان های شهر فرو می ریزند.

از آن طرف بصیر موفق به پیدا کردن ابونعیم در یکی از ساختمان های مخروبه شهر می شود و پس از مبارزه با تعداد زیادی از محافظان او،‌ بر بالای بام یکی از ساختمان ها او را گیر می اندازد. بصیر سعی می کند ابونعیم را زنده دستگیر کند اما ابونعیم طی یک حرکت خطرناک داعش گونه ساختمان را منفجر می کند و متاسفانه کشته می شود.

در میان پرده پایانی بازی بصیر را می بینیم که از انفجار ساختمان جان سالم به در برده و در حال تماشای جسد ابونعیم، قاتل خانواده خود است.

البته میان پرده کوتاه دیگری هم قبل از به نمایش در آمدن تیتراژ بازی پخش می شود که در آن سردار سلیمانی از هلی کوپتر پیاده شده و دست یکی از سربازان ( ممکن است آن سرباز بصیر باشد) بر زمین افتاده را می گیرد و متاسفانه این میان پرده تنها میان پرده و تنها بخش از این بازی است که ارتباط بیشتری با نام و عنوان این بازی دارد.

این مقاله پیشکشی است به سید الشهدای مقاومت شهید حاج قاسم سلیمانی و تمامی عزیزان و شهدایی که ( چه در گذشته و چه در زمان حال و چه در آینده) در راه آزادی و استقلال و هدایت و ظلم ستیزی قدم بر می دارند.